|

يادداشت هاي رمان ديوانه و برج مونپارناس
دوشنبه 18 فوريه ۲۰۰۲
دربارهی رمان اونلاين
«چهل پله تا آن سه تار جادويی» تجربهايست در زمينهی نوشتن رمان اونلاين. يعنی نوشتن فیالبداهه، بی هيچ فکر و طرحی از قبل. آنهم زير چشم خوانندگان. آنهايی که دستی بر آتش دارند میدانند دردناکترين بخش نوشتن يک رمان استروکتور(ساختار) است. البته هر متنی(فرقی نمیکند چه متنی) برآی آنکه بدرخشد بايد استـروکتور محکمی داشته باشد. در يک مقاله يا داستان کوتاه يا نمايشنامه اين امر رنج کمتری دارد. مقاله با يک موضوع واحد سر و کار دارد و داستان کوتاه(معمولاٌ) برشی است از يک زندگی يا يک موقعيت. نمايشنامه هم که معمولاٌ با مقولهی زمان بيگانه است. رمان اما به دليل تعدد شخصيتها، تعدد موضوعها، تعدد زمانها، گستردگی مکانها، و به طور کلی تعدد موقعيتها، به نوعی کار رمان نويس را شبيه میکند به کار هرکول و طويلهی اوجياس. اگر فکر اصلی پيشاپيش قوام نيامده باشد، اگر کارهای مقدماتی برای کمپوزيسيون اثر به دقت صورت نگرفته باشد، جمع و جور کردن اينهمه عناصر گوناگون در يک متن منجسم و همگون و، در نتيجه، آفريدن جهانی يک پارچه که همهی اجزايش در ارتباطی ارگانيک باشند امريست اگرنه ناممکن سخت دشوار و طاقت فرسا. دلبستگی من به بداهه سرايی از دو جای مختلف سرچشمه می گيرد:
ـ موسيقی ايرانی که، برخلاف موسيقی کلاسيک غربی، مبتنی است بر بداهه نوازی.
ـ تعلق من به آن نوع تآتری که مبتنیست بر بداههسازی هنرپيشگان، و تکيهی اصلیاش بر عنصر «اتفاق» است. همهی نمايشنامههايی که در طول 17 سال فعاليت تآتریام به صحنه آوردهام، بدون استثناء، متکی بودهاند به اين دو عنصر، و نه تحميل ارادهی از پيش روشن کارگردان. خوب و بد يا درست و غلط بودن اين شيوه ربطی به من ندارد. اين تنها شيوهايست که مرا راغب میکند به کار. آيا میتوان با اين شيوه کمپوزيسيون زيبايی آفريد يا به کار استروکتور محکمی داد؟ پاسخ منفی است. و درست برای جبران همين نقيصه است که من هر رمان را بارها و بارها مینويسم. «همنوايی شبانه...» را 13 بار نوشتم و «چاه بابل» را 20 بار. در واقع، نخستين روايت هر رمانی که مینويسم برای من حکم همان ياددشتهايی را دارد که نويسندگان ديگر پيش از شروع کار مینويسند. با اين تفاوت که اينها يادداشت نيست و از همان ابتدا روايتی است داستانی که میکوشد از راه جستجو در تاريکی استروکتور و فرم خودش را پيدا کند. و در اين کار فقط يک راهنما دارم: حس زيبایشناسی. اين نخستين روايت، از آنجا که نواقص بسيار دارد، بعداٌ نابود خواهد شد. همهی روايتهای بعدی هم همينطور؛ به جز نسخهی نهايی. من قصد نداشتم اينجا رمان بنويسم. چنين کاری را هم با ذات وبلاگ در تعارض میبينم. چندی پيش، مدتی بستری بودم. قرارم با خودم اين بود که پس از اتمام دورهی نقاهت بروم سر وقت رمانهای نيمه کارهام. دور ماندن از فضای وبلاگها، به دلايلی که میدانيد ممکن نشد. انجام دادن دو کار در آن واحد( رمان و وبلاگ) هم برايم غيرممکن است(اصلاٌ موسيقی را هم برای همين کنار نهادم). درمدتی که بستری بودم فکرهای مختلفی از ذهنم میگذشت. وقتی تصميم گرفتم «الواح شيشهای» را دوباره راه بيندازم به خودم گفتم حالا که نمیشود برگردم سر رمانم بيايم يک جور تمرين نوشتن بکنم. بيايم ببينم میشود ميان همهی اين فکرهايی که هيچ ربطی به هم ندارند ارتباطی برقرار کرد؟ شوخی شوخی انگار دارد تبديل میشود به يک رمان. آيا توانش را دارم تا به آخر ادامه دهم؟ نمیدانم. آيا رمان خوبی خواهد شد؟ هيچ تعهدی به کسی ندارم. تنها چيزی که میدانم اينست که، در بهترين حالت، «چهل پله تا آن سهتار جادويی» روايت اول رمانی خواهد بود که، تازه، بايد چندين بار ديگر نوشته شود تا چيزکی بشود يا نشود.. آنچه اينجا میبينيد جنينی است که پيش چشم شما دارد شکل میگيرد. خود من هم مثل شما نمیدانم فردا چه چيزی در ادامهی کار نوشته خواهد شد. من هم مثل شما خوانندهی اين اثرم. میدانم اين کار نوعی خيانت است به پرنسيپهای هنریام؛ يک جور نشان دادن لباسهای زير خود به ديگران؛ يک جور نشان دادن کودک نوزاد خود پيش از آنکه بند نافش بريده شود و تنش از خون و زردآبه شسته شود. من اين خطر را میپذيرم، چون از اهالی خطرم. در اين راه پر مخاطره حسين نوش آذر، قاصدک، مرتضا نگاهی و تنی چند از وبلاگنويسان از مشوقان جدی مناند. اميدوارم روسياه نشوم. اگر اين تجربه برايتان جالب نيست زحمت خواندنش را به خودتان ندهيد. چون ممکن است وسط راه به بن بست بخورم و ولش کنم. اين هم هست که نويسنده، مثل هر آدميزادهای، ممکن است يک شب سرحال نباشد و مزخرف بنويسد. در حالت متعارف، آدم شب بعد آنها را پاک میکند و از نو مینويسد. اما در «رمان اونلاين» چنين مجالی نيست. پاک کردنی هم در کار نيست. اين يک جور بازی با دست روست. اما چه باک؟ قرار من با خودم اينست که اينجا تمرين نوشتن بکنم. من وقتی هم نامهی عاشقانه مینويسم يا پشت کتابی را برای کسی امضاء میکنم مشغول تمرين نوشتنام. برای آدمی که چهل سال است با خودش دست به يقه است اين تنها چيزيست که در اين جهان جديست. اگر در من به دنبال چيزهايی میگرديد که در من نيست خود را خسته نکنيد. و اگر شماهم از اهالی خطريد، بسم الله. از فردا مراسم ختنه سوران ادامه دارد. امشب چشمم بازی درآورده و بدجور دارد اذيتم میکند. احوالی برای کار خلاقه موجود نيست. چشمم کور، تقصير خودم است. به دستورات پزشکم گوش نکردم و اين چشم مادر مرده را پيش از موعد، و بيش از حد کشيدمش به خرکاری. تا کور شود هرآنکه نتواند ديد(يعنی تا کور بشود کسی که به دستور پزشکاش عمل نکرده و ديگر نمیتواند ببيند. مترجم). بعونه تعالی:
61چهارشنبه 20 فوريه
ـ بخشهای قبلی رمان را بردم به يک پروندهی جداگانه تا در دسترس باشند:
پنجشنبه 21 فوريه
ـ بر اثر يک اشتباه فنی، بخش دهم حروفش در هم ريخته و مغشوش شده بود. تا حد زيادی مرمت شد. اگر خواستيد میتوانيد دوباره بخوانيد.
ـ کم کم دارد بخشی از پيکرهی رمانم آشکار میشود. من سه خط داستانی دارم:
الف ـ ماجرای ساختن چهلمين سهتار.
ب ـ وقايعی که در بيمارستان میگذرد.
پ ـ ماجراهای شهر کودکیام از اين بابت ديگر نگرانی ندارم. اين هم ديگر تکنيکام شده است که با سه خط داستانی چطور همان رفتاری را بکنم که در موسيقی کلاسيک میکنند با چند خط مختلف برای چند ساز مختلف. مهم حفظ ريتم است و تعادل رمان به هنگام اين رفت و برگشتها. خطر اصلی آنجاست که اين سه خط چطور در آخر کار به وحدت برسند. اما بار اولم نيست که چنين خطری میکنم. میدانم که ميان همهی چيزهای بیربط، ربطی هست(مگر نه آنکه همهی نويسندگانی که سرشان به تنشان میارزد پارانوياک هستند؟ و مگر نه آنکه حدی از پارانويا نوعی هوش است که قادر است به کشف ارتباط ميان چيزهايی که ديگران ميانشان ارتباطی نمیبينند؟). توفيق يا شکست من اما در اين خواهد بود که اين ربطها با پوشال برقرار شود يا با رشتهای از پولاد. گفت: عشق دردانه ست و من غواص و دريا ميکده
سر فرو برديم در آنجا تا کجا سر برکنيم
بقيهاش مهم نيست.
جمعه 22 فوريه ـ
نمیدانم اين فرونت پيج چرا امشب بازی درآورده. چند خط اول را بيخودی کلفت کرده. هرکار هم میکنم رضا نمیدهد.
ـ بايد به عادت معهود، هرشب قبل از نوشتن، يکبار از اول تا اينجا را بخوانم، اندکی راست و ريست کنم، بعدبپردازم به قسمت تازه. اين وبلاگها نمیگذارند. پريشب خواب ديدم قسمت دهم مزخرف است. از خواب که بلند شدم يک بار از اول خواندم تا رسيدم به قسمت دهم. ديدم همهی «ی» ها به هم ريخته و متن کمی مغشوش است. اما خب بد نشده بود. بيش از اين نمیتوانم توقع داشته باشم از اين قسمت. اينجور بخشها نوعی سرمايه گذاريست برای بعد.
ـ يادم باشد فردا بروم به بيمارستان مسيحیها. روز بعد هم برگردم به نفرين توت.
ـ ای داد و بيداد، «ش» دارد فراموش میشود.
ـ اين دو قسمت اخير همهاش شده تغزلی. بايد سعی کنم بيمارستان مسيحیها را برگردم به روحيهی طنز. چقدر دشوار است راه رفتن ميان تغزل و طنز. طنز راه نمیبرد به فکرهای عميق، يا بهتر است بگويم آن نوع خيره شدنی که بيشتر در طبيعت من است. مثل همين دو قسمت آخر. اما چه میشود کرد؟ اين من نيستم که تصميم میگيرم اين تکه طنز باشد يا نه. بسته به روحيهی همان روز من است. شايد بايد کمی دوپينگ بکنم. ليزانکسيا تمام شده. يادم باشد فردا بروم دکتر دوباره نسخه بدهد.
ـ يادم باشد زنگ بزنم به غلامشاه. او حافظهی منفصل من است. خيلی از اصطلاحات يادم رفته. به آن خانههای تونل مانند چه میگفتند؟ تونيلی؟
يکشنبه 24 فوريه
بداهه سازی چيست؟
چند تن از دوستان خواستهاند در بارهی شيوهی کارم در «چهل پله تا آن سه تار جادويی» و نيز در بارهی نوشتن فیالبداهه توضيح بدهم. با اضافه کردن يادداشتهای روزانهام در پايان هر بخش، گمان میکنم، به خواست اول پاسخ دادهام. اين نوشته کوششی است برای روشن کردن بداههنويسی. مهمترين نکته در بداههسرايی اهميت دادن به نقش «اتفاق» يا به قول فرانسویها Hasard است در امر آفرينش هنری. هنرمند بداههسرا، به جهانی تعلق دارد که در آن يقينی نيست. او، خودشيفتگی کمتری دارد و دانش خود را در برابر پيچيدگیهای اين جهان ناچيز میداند. به محدوديت ذهن بشر آگاه است، و میکوشد به جای راههای «مطمئن» از بيراههها برود شايد در اين مسير به چيزی بربخورد که در مخيلهاش هم نمیگنجيده. استفاده از بداههسرايی منحصر به هيچ هنر خاصی نيست. و اصلاٌ بيش از آنکه به نوع هنر ربط داشته باشد به نگاه هنرمند و درک او از جهان مرتبط است. نخستين بداهه سرايیها در شعر و موسيقی اتفاق افتاد. تآتر آخرين هنری بود که اين شيوه را تجربه کرد. به يک معنا، بداههسرايی شيوهايست ابتدايی، و مربوط است به دورهای که انسان خود را از درک جهان عاجز میديد، و میکوشيد از راه ارتباط با نيروهايی فراتر از توان فرد(اتفاق) جهان اطرافش را بيان کند. با پيدايش و گسترش فلسفه و دانش، انسان به اين گمان رسيد که ابزار لازم برای درک جهان فراهم شده است. موسيقيدانان کلاسيک غربی و رمان نويسان قرون هيجده و نوزده، همه چيز را با دقتی رياضی محاسبه میکردند، و هيچ جايی برای عامل تصادف و اتفاق باقی نمی گذاشتند. امروزه، به تعبير هايدگر دوران فلسفه به سرآمده و عصر تفکر آغاز شده است. امروزه، برغم همهی پيشرفتها، دانش و تفکر بيش از هر زمان ديگر خود را عاجز میبينند از فهم جهان. بازگشت دوباره به بداههسرايی نتيجهی طبيعی شکستن همهی آن يقينهايی است که به هنرمندان قرون پيشين اجازه میداد از جايگاه خداوند به همه چيز بنگرند و اين جهان را دارای غايتی ببينند که برای هنرمند قابل درک است. البته اين به هيچ وجه به اين معنا نيست که امروزه همه هنرمندان بداههسرايی میکنند. هنوز هم اکثريت با کسانی است که به همان شيوههای معمول روی میآورند. آنچه اتفاق افتاده اينست که تابوها شکسته شده و هيچ قرار و قاعدهای به عنوان حکم ازلی تلقی نمیشود. با اين حساب، اينکه گفته شود بداههسرايی مخصوص بازيگری است و نياز به شاهد دارد، سخنی است از سر بیاطلاعی. بیاطلاعی از تاريخ هنر، و بیاطلاعی از ماهيت بيان هنری. چرا؟
۱ ـ در همين فرانسه هرشب چيزی حدود صد و سی چهل نمايشنامه به صحنه میرود. از اين تعداد چيزی حدود ده درصد شان به شيوهی بداههسازی آماده میشوند. بقيه با همان شيوههای متداول به صحنه میآيند؛ به اين دليل ساده که بداههسازی وقت و انرژی بيشتری میطلبد. و برای تآتری که به گيشه فکر میکند طبعاٌ آماده کردن کار در کمترين زمان ممکن و با حد اقل انرژی مهمترين اصل است؛ درست مثل سينما. مهمترين نکته اما اينجاست که اين بداهه سازیها در خلوت صورت میگيرد (يعنی در محدودهی همان افراد گروه) و نه در حضور تماشاگران! قصد و غرض هم دست يافتن به بهترين شيوهی اجرای يک موقعيت، است. بعداٌ، آن بخش از اين بداههسازیها که چيز دندانگيری از کار درآمده حک و اصلاح می شود، قسمتهای اضافیاش دور ريخته میشود، و قسمتهای اساسی آن به صورت حرکتهايی تثبيت شده هرشب به همان صورت اجرا میشود.
۲ ـ همانطور که پيشتر گفته شد، تآتر آخرين هنریست که به بداههسرايی رو میآورد. يادمان باشد که نخستين قواعد سفت و سخت را ارسطو نوشت برای تآتر، قواعدی که تا همين يک قرن پيش وحی منزل بود. رئاليسمی که استانيسلاوسکی باب کرد در تآتر، از قواعد ارسطو هم سفت و سخت تر بود، و تا پيش از بروک و گروتوفسکی(يعنی چهار دههی پيش)، وحی منزل بود. با اين حساب، نکند اين دوست ما از تمام تاريخ تآتر فقط تآتر روحوضی را میشناسد، و و وقتی هم از «شاهد» صحبت میکند از تمام هنرمندان عالم فقط به آن شاعران دلقک درباری نظر دارد که برای نشان دادن طبع روانشان در حضور جمع شعری فیالبديهه میگفتند بر اساس مضمونی که به آنها داده میشد؟ و گرنه چطور میتوان از تمام نقاشان آبستره خواست که برای اثبات بداهه سازیشان شاهد بياورند؟ چطور میشود از يک نوازندهی موسيقی جاز خواست شاهد بياورد؟ چطور میشود از سلمان رشدی خواست که برای بداههنويسیاش شاهد بياورد؟ شاهد آنها همان شيوهی کار آنهاست! لابد اگر سينما هم هنری انفرادی بود امثال کيارستمی و پرويز کيمياوی هم بايد برای اثبات بداهه پردازيشان شاهد میآوردند. بداههسازی آنها در قياس با سينمایهاليود است که نمود پيدا میکند؛ سينمايی که در آن همه چيز مثل ساعت از پيش تنظيم شده است. در عالم ادبيات، وقتی نويسندهای میخواهد نشان دهد که « اگر خدا نيست پس همه چيز مجاز است» مجبور است با محاسبهی دقيق عمل کند و هيچ چيزی را به شانس و «اتفاق» واگذار نکند. اينطور بود که داستايوفسکی برای يک رمان هشتصد صفحهای جهارصد پانصد صفحه يادداشت مینوشت. او، از همان ابتدا میدانست دربارهی چه میخواهد بنويسد. چه تعداد شخصيت در اين رمان هست. گذشته و حال و آيندهی آنها بر او روشن بود. تا همهی جزئيات را نمیدانست قلم را روی کاغذ نمیگذاشت. فلوبر گريه میکرد که شش ماه است فقط سه صفحه نوشته است. اين نويسندگان بايد همه چيز را محاسبه میکردند؛ چون مقصد برايشان از پيش روشن بود. هر عامل تصادفی میتوانست تمام محاسبات آنها را به هم بريزد و کار را به ناکامی بکشاند. در موسيقی هم همين بود، طوری که گاه کمپوزيسيون يک قطعه بيش از آنکه آفرينشی هنری باشد نوعی محاسبهی رياضی بود. اين نوع برخورد با هنر مختص جهانی بود که همه چيز آن دارای معنا بود و حرکت جهان غايتی داشت روشن. برای بکت يا ناتالی ساروت که میگفت «برای نوشتن يک قلم و يک کاغذ کافی است» جهان غيرقابل فهم و عاری از معناست. نويسندهی امروز ممکن است آن نبوغ را نداشته باشد که به اندازهی فلوبر روی زبان کار کند، اما مطمئناٌ بيش از او نسبت به زبان حساسيت دارد. پس خط زدن و از نو نوشتن امری است الزامی. اما اگر کسی اين را بطلان بداههسرايی بداند پس بايد گفت ماهيت رمان را به درستی درک نکردهاست. وقتی مقصد روشن نيست، وقتی تعداد شخصيتها نامعلوم است، و وقتی گذشته و حال آنها و حتا ارتباطشان با هم هنوز روشن نيست، انتهای کار کجاست؟ و چنين رمانی قرار است چه معنايی به اين هستی بدهد؟ اينست معنای واقعی نوشتن فیالبداهه. بازهم تاکيد میکنم، ممکن است کسی اين شيوه را بپسندد يا نه. اينجا جای ارزشداوری نيست. بحث بر سر تعيين ماهيت چيزهاست. من تمام آثارم را بجز دو نمايشنامه(ماهان کوشيار، و معمای ماهيار معمار) به همين شيوه نوشتهام. آن دو نمايشنامه، آسانترين کارهايی بودهاند که در تمام عمرم نوشتهام. برای اولی 12 روز و برای دومی فقط 8 روز وقت گذاشتهام. هر دو هم جزو کارهايی هستند که بيشترين استقبال را به خود ديدند. با اينحال ترجيح میدهم برای نوشتن رمانی فیالبداهه 5 سال رنج بکشم. چرا؟ چون اين تنها راهی است که يک هنرمند میتواند به کمک آن فراتر از خود برود. من سه رمان نيمه کاره دارم. برای يکی بيست سال فکر کردهام، برای آن يکی ده سال، برای آن يکی 5 سال. نوشتن کاری فکر شده کمتر مخاطرهآميز است تا اينکه بخواهی صرفاٌ از ميان فکرهايی که کسی در بيمارستان از ذهنش گذشته است چيزی بيرون بکشی و از آن يک مجموعهی منسجم بسازی. چنين کاری هيچ نام ديگری ندارد جز نوشتن فیالبداهه. نويسندهای که به شيوهای متداول مینويسد، حکم معماری را دارد که میخواهد عمارتی بسازد. او از پيش میداند که مساحت اين بنا چقدر است، چند طبقه است، شکلش چه جوری است. فضای سبزش چقدر و چگونه است. در حاليکه، کار من در «چهل پله تا آن سه تار جادويی» شبيه باستانشناسی است که احساس کرده زير اين تپه يک شهر مدفون است. چه جور شهری است؟ نمیداند. يک شهر کامل يا عمارتی مخروبه؟ نمیداند. حفاری را از کجا بايد شروع کند؟ نمیداند. سرانجام از جايی آغاز میکند. يک تکه آجر اينجا بيرون میآورد از خاک. يک ظرف سفالی آنطرفتر پيدا میکند. يک جمجمه اينجا پيدا میکند يک دستنوشته آنجا. او راهی ندارد جز اينکه بیوقفه به کندوکاو ادامه دهد و در اين حال، برای پيدا کردن تصور روشنی از آنچه که در زير خاک مدفون است، مجبور است مدام با اين تکههای بیربطی که از دل خاک بيرون آورده ور برود، و ميانشان ارتباطی پيدا کند؛ بلکه از اين طريق جستجو را در مسير درستی بيندازد و به آن سرعت و دقت بيشتری بدهد. حال، از اين جستجوی کورکورانه سرانجام مستراح عمارتی بیارزش نصيب شود يا عمارتی با شکوه چون تخت جمشيد، مهم نيست. هرکس که تن به چنين جستجويی میدهد پيه همه چيز را بايد به تنش بمالد. ختم کلام اينکه، بداههسرايی مراتب دارد. کسانی که با موسيقی سنتی آشنايی دارند میدانند. ابتدايیترين مرحلهی بداهه نوازی، نواختن رديف است در ترتيبی ابتکاری. و بالاترين مرتبهی بداههنوازی نواختن قطعاتیست که گرچه استروکتور سنتی دارند اما يکسره ابتکاریاند و ساخته شده در لحظه. در رمان نويسی هم، نويسنده بايد مغز خر خورده باشد که خودش را محروم کند از تراش دادن کار و استحکام بخشيدن به استروکتور آن. مگر يک سينماگر بداههسرا در پای ميز مونتاژ خودش را محروم میکند از هر تغييری که کارش را تعالي بدهد؟بداههسرايی يعنی جستجوی عناصری که دست تصادف در اختيار نويسنده قرا داده، و کشف ارتباطی که نيرويی مافوق دانش بشری ميان آنها برقرار کرده. برای اينکار، به قول پيتر بروک، کافی است آدم شاخکهای حساسی داشته باشد و گيرندههايش دائم آمادهی شکار باشند. در اين معنا، هنرمند خود را يک مديوم میداند و نه يک خداوند دانای کل.
چهارشنبه
26 فوريه
امشب احوالی نمانده بود برای کار خلاقه، دنبالهی رمان را فردا شب مینويسم.
چهارشنبه 27 فوريه
1 ـ در متن ديشب ( بخش چهاردهم) در يک مورد بجای «غ» نوشته بودم «ش» اين حواس پرتی کوچک به کل متن را مغشوش و منظور را عوض کرده بود. تصحيح شد. اگر مايليد اين بخش را دوباره بخوانيد.
2 ـ در يکی از بخش های پيشين به جای ابراهيم نوشته بودم موسی. ممنون از بابا و دخترش که لطف کرد تذکر داد.
3 ـ اين حواس پرتیها نشان میدهد که به اندازهی کافی متمرکز نيستم. اضافه براين،حالا رمان دارد میرسد به يکی از آن پيچهای خطرناک که اگر کاملاٌ متمرکز نباشم احتمال سقوطم حتمی است. به همين دليل ستون معرفی وبلاگ ها تا مدتی تعطيل خواهد بود. اما تعدادی از بهترين وبلاگهای نورسيده را توی فهرست برگزيده ها وارد کردهام. میتوانيد ببينيد.
شنبه 2 مارس
آگهی تغيير دکوراسيون
رمان «چهل پله تا آن سه تار جادويی» را منتقل کردم به يک صفحهی تازه. به اين ترتيب:
يک ـ الواح شيشهای همچنان يک وبلاگ باقی خواهد ماند؛ يعنی روزنوشتهای من خواهد بود در بارهی همه چيز و هيچ چيز.
دو ـ علاقمندان به آن رمان همچنان میتوانند مطلب را دنبال کنند بیآنکه بیعلاقگان به آن رمان حالشان گرفته شود از حضور مطلبی به آن درازی در اينجا.
سه ـ حالا می توانم با خيال راحت به بعضی از حضرات بگويم ترا به جدتان اينقدر دراز ننويسيد!
چهار ـ يعنی آن سه تا دليل کافی نبود؟
چهارشنبه 6 مارس
چه عقلی کردم رمان را منتقل کردم به يک صفحهی جدا گانه. حالا مجبور نيستم مثل سگ بدوم. از آن مهمتر، با رها کردن ايدهی اوليه( نوشتن رمانی در محدودهی وبلاگ) حالا مجبور نيستم به مقتضيات اينجور نوشتن تن بدهم. حالا نگران نيستم که اين زبان دشوار برای خوانندهی وبلاگ قابل هضم هست يا نه. حالا مجبور نيستم، به خاطر تنگ حوصلگی فضای وبلاگ، فصلها را کوتاه و فشرده بنويسم. از آن مهمتر، مجبور نيستم هرشب فصل تازهای بنويسم. حالا میشود يک وقتهايی، مثل امشب، به جای نوشتن بخشی تازه، برگردم به راست و ريست کردن بخشهای قبلی. امشب 14 بخش اول را راست و ريست کردم. چقدر اغلاط تايپی و املايی داشت! چقدر بعضی جملات شلخته و گنگ بود! البته اينها از ضايعات طبيعي هر نوع بداهه سراييست. اما اين خوانندگان بيچاره چه کشيده اند از دست من! حالا، با اضافه شدن بعضی جملات و خذف بعضی ديگر، متن روانی و روشنی خوبی پيدا کرده است؛ دست کم برای اين مرحله که همهی تلاش من معطوف است به پيدا کردن پيکرهی رمان. آخر من چه میدانم ننه دوشنبه و مادام هلنا کی هستند؟ همينطور راهشان را کشيدند و آمدند توی کار. حالا منم که بايد دنبال آنها بدوم تا ببينم به کجا میخواهند مرا ببرند. چقدر احساس سبکی میکنم امشب. انگار وزنهای را از روی دوشم برداشتند. فردا شب هم آن 6 قسمت باقيمانده را راست و ريست میکنم و ادامه میدهم به نوشتن بقيهی کار. اصل اينست که اسکلت اين موجود دربيايد. بعد، کار که تمام شد، بايد بنشينم به افزودن جملههايی که فضا را میسازند. البته مثل هميشه با چند تاش(tache). مثل سياه قلمهای پيکاسو. آن توصيفهای واقعگرايانه مرا به خميازه میاندازند. چند تا تاش؛ همين و بس. اما از آن مهمتر اضافه شدن جملاتيست که ادبيات محضاند؛ همان جملههايی که اگر قرار باشد رمانی را به فيلم برگردانند هيچ سينماگری قادر به تبديل کردنشان به تصوير نيست. آه چقدر جای اينطور جملات توی رمان ايرانی خاليست؛ جملات Littéraire ادبيات محض! نوشتن چيزهايی که به نوستن در نمیآيند. با خواندن دقيق اين 14 بخش، حالا يک چيز ديگر هم بر من روشن شده است: به لحاظ ايدهی بنيانی رمان، بار ديگر برگشتهام به دغدغهی اساسیام در اين سال های اخير: هويت ما چيست؟ ما کيستيم؟ ما ايرانیها؟
شنبه 10 مارس
برای آنکه بدانيد چقدر بعضی از نامهها میتوانند خستگی را از تن يک نويسنده بيرون بياروند، دوتا از ايميلهايی را که امروز دريافت کردم اينجا نقل میکنم؛ البته چون نمیدانم صاحبانشان رضايت دارند يا نه از آوردن نام فرستنده معذورم :
آقای قاسمی من همه بخشهای رمان شما را پرينت گرفتهام
من در خوابگاه زندگی میکنم و من يک دوست نابينا دارم من هميشه اين رمان شما را برای او ميخوانم و او هم هميشه سراغ بخش جديد رمان شما را ميگيرد
او از من خواسته که از شما خيلی تشکر کنم.
ممنونم...
ba salam;aghayeh ghasemi emshab geryeh kardam be khater-e madari keh salhast jawab-e soalash sale digeh ast.wa khandidam beh khaterh madari keh ghorbaneh kir-e parpar-e pesarash mirawad.shayad hichwaghat khodam ra beh khater-e drughhaie keh beh in pirzan goftam nemibakhshidam agar emshab matlab-e shoma ra nakhandeh budam.
چهارشنبه 13 مارس
هنوز نمیتوانم بفهمم چه اتفاقی افتاده. شايد هنوز گرمم؛ مثل کسی که در حين بازی دست يا پايش شکسته. دلم میخواهد کارکنم. اما کاسهی سرم خالی است، مثل خانهای متروک. میدانم اگر شروع کنم به نوشتن فکر هم میآيد. اما وقتی نشاطی نيست نوشتن تلخ میشود و اين برای روحيهی رمانم مناسب نيست؛ چون به اندازهی کافی تلخ هست و من بنا دارم اين تلخی را با لحنی شوخ بيان کنم. همهاش دلم میخواهد بخوابم. از ديشب تا به حال هی بلند شدهام و هی دوباره خوابيدهام. نمیدانم؛ شايد خواب هم شکلی است از گريه. میروم بخوابم. به قول لويی فره: Avec le temps touts s' en va با گذشت زمان همه چيز میرود پی کارش...
شنبه 16 مارس
خب، حالا به اندازهی کافی ميان نويسندهی داستان و راوی فاصله ايجاد شده، و من با خيال راحت میتوانم هر بلايی که دلم خواست سر راوی بياورم تا رمان بتواند خاطره را تبديل کند به حافظه. تقريباْ پيکرهی اصلی رمان درآمده. حالا میدانم 39 بخش خواهم داشت. مانده است بدانم که آقای هاوکينگ کيست. ننه دوشنبه کمکم خودش را بر من آشکار کرده اما هنوز نمیدانم اين قضيه ارتباطش با مستر هاوکينگ چيست. اما هلنا هنوز رازش را بر من آشکار نکرده. کم کم دارم به اين نتيجه میرسم که اينطور نوشتن رمان نوعی ديدن خواب است به بيداری. بايد همين امروز و فردا بنشينم و طرحی از استروکتور رمان را(براساس آنچه تا به حال نوشته شده ) رسم کنم تا ببينم امکانات احتمالی آن در آينده چه جور چيزهايی ممکن است باشد و بعد، بقيهی راه را، با قاطعيت و در مسير تحقق طرحی قطعی به پيش ببرم. کاش میشد بقيهی کار را يکسره بنويسم و تمام کنم. يک عالمه ايده آمده است به ذهنم که میترسم فراموشم شود. چون برای اولين بار، پس از اتمام نوشتن هربخش، به جای ثبت اين ايدهها، مینشينم به وبلاگ خوانی! اين هم از آخر و عاقبت ما. چقدر احساس سبکی میکنم امشب. هيچ چيزی به اندازهی نوشتن مرا دچار خوشی نمیکند. حالا آن احساس خشم پس از مرگ مادر هم جای خود را به آرامش داده. چون احساس میکنم رمان دارد تبديل میشود به بازتابی از رنج عظيم اين مادران. و شايد هيچ چيزی بيش از اين نمی توانست او را خوشحال کند.
دوشنبه 18 مارس
بايد حواسم باشد که، در بازنويسی رمان، تمام تلاشم را معطوف کنم به کابرد ساحت جسمانی زبان نه ساحت معنايی آن؛ اتفاقی که فعلا تا حدود قابل توجهی در بخش 22 و 27 افتاده. بروم بخوابم. ساعت هفت و نيم صبح است، 2 بعداز ظهر هم شاگردان از راه میرسند. اين چهار روز هفته که تدريس میکنم رس من کشيده میشود: پنج ـ شش ساعت سروکله زدن با شاگرد، و بعد نوشتن رمان.
*
بخش 26 را بازنويسی کردم کمی بهتر شد. بخش های 15 به بعد را هم راست و ريست کردم. خيلی بهتر شدند. جان آدم بالا میآيد تا همه چيز يک متن همانی بشود که میخواهی. . اين ورسيون تمام که بشود تازه اول کار است. اما چه کيفي دارد وقتی جاهای کج و کوج متن صاف و صوف میشوند.
پنجشنبه 21 مارس
ـ راستش من سالهاست نمیدانم کی عيد است کی چهارشنبه. حالا که به يمن ايميلها فهميدم، از دم عيد همگیتان مبارک.
ـ حالا که همهی جديت من صرف میشود برای نوشتن رمان و ديگر انرژیيی باقی نمیماند برای نوشتن مطالب جدی در وبلاگ، تصميم گرفتهام، تا وقتی که فارق شوم از آن کار، در اين مکان عزيز اوقات شريف را به لودگی و ولنگاری هدر کنم.
ـ بالاخره پای «مرگ بر...» به عرصهی وبلاگها هم رسيد، و در اين شب فرخنده که همه برای هم آرزوی طول عمر میکنند، يکی از بانوان فاضل (که عمرش دراز باد) برای آشنايی که چهرهی غريبی دارد آرزوی مرگ کرد و گفت: «خداوندا آن وبلاگدار بی چاک ودهان را نابود کن..» ما، ضمن انجام اقدامات احتياطی، مثل گردآوردن مقداری استخوان شتر، اندکی ک* کفتار(اين ستاره محض گل روی «حضرت شمس» است که تازگیها به مقام معصوم پانزدهم نائل شده) و مقاديری شاش کبوتر، و چال کردن آنها دور و بر وبلاگ اين جوان بی چاک و دهن، بلافاصله دست به آسمان برديم و با آنکه خودمان در چند نوبت قربانی اهانتهای اين چهرهی غريب بودهايم، محض خاطر همان تکههای درخشانی که در مورد افکار و احساسات خودش مینويسد، از خداوند طلب کرديم که به جای مرگ هرچه زودتر يک چاک و چندين دهن به اين جوان غريب عنايت فرمايد. آمين.
يکشنبه 24 مارس
دو ماهی میشد مطلب هفته نامهی ژونآفريک در باره رمانم(همنوايی شبانه) روی ميزم خاک میخورد. بالاخره همت کردم و تصويرش را گذاشتم توی سايتم. اميدوارم يکی هم همت کند اينها را ترجمه کند، خودم که نه حال و حوصلهاش را دارم نه وقتش را. چيزی که در نقد ژون آفريک برايم جالب بود پيدا کردن ردی از اديپ در طرح اين رمان است. درست ديده است؛ خودم نمیدانستم! گمان میکردم ردی از ماهان کوشيار نظامی در آن هست. کار منتقد، به نظر من، همين چيزهاست؛ پيدا کردن ردها؛ آنهم به نيت فهم راز تاثير يک کتاب. اغلب خوانندگان و منتقدان وطن هم دنبال شباهتها میگردند اما نه شباهت در طرح، بلکه شباهت جزئی از يک اثر با جزئی از اثر يک نويسندهی ديگر؛ آنهم به نيت تخطئه و مچگيری. گاهی اوقات تقصيری هم ندارند، چون در زمينهی ادبيات، مثل بقيهی زمينهها، غالباْ ما دنباله رو و مقلد بودهايم. به گمان من، اين دوران دارد سپری میشود، و لازم است در قضاوتها احتياط بيشتری خرج شود. شباهت در طرح، نه تنها اشکالی ندارد که ایبسا قدرت تاثيرگذاری را دو چندان میکند. اگر «گذارش يک مرگ» مارکز بر اساس طرح «اوديپ» سوفکل نوشته نمیشد ایبسا آن درخششی را نداشت که حالا دارد. آناکارنينا را تولستوی، آگاهانهيا ناآگاهانه، بر اساس طرح مادام بواری فلوبر نوشته است. اما اين هيچ از قدر تولستوی کم نمیکند. چون، در هنر، آنچه مهم است اجرای يک فکر است، نه خود آن فکر. اجرای تولستوی از اين طرح، اگر قويتر از فلوبر نباشد، هيچ کمتر از آن نيست. شايد هيچ هنری به اندازهی نقاشی نتواند درستی اين نظر را به وضوح نشان دهد. صد نقاش را بنشانيد جلوی يک منظرهی واحد، صد تابلو متفاوت به شما تحويل میدهند. در سينما، وضوح اين امر از نقاشی هم بيشتر است. آيا لازم است نام همهی فيلمهايی را اينجا رديف کنم که بر اساس سناريوی واحدی نوشته شدهاند؟ اين حرفها را مدتها بود دلم میخواست در جای ديگری، به مناسبت ديگری، بزنم. فرصتش پيش نيامد، اينجا زدم. غرض خوشحالم کرد اين نقد. نويسنده کمتر از هر کسی آگاه است که چه نوشته است. چون هرگز قادر نيست به تمامی از اثرش فاصله بگيرد و با ديدی بيگانه به آن نگاه کند. هر بيگانهای هم البته صالح نيست برای قضاوت.
***
ـ به احتمال زياد نام رمانم را عوض خواهم کرد. «چهل پله...» کمی کهنه میزند. از «ديوانه و برج مونپارناس» بيشتر خوشم میآيد. فعلاْ عجلهای نيست. بايد صبر کنم تا اين 9 بخش باقيمانده هم نوشته شود.
ـ اين 9 بخش باقيمانده را بايد کمی سر صبر جلو بروم. چون حالا وقت ترکيب کردن عناصريست که پلوپخش کردهام در طول کار. نبايد هيچ موتيفی بيرون بماند از ترکيب نهايی اثر.
ـ فضولک در نامهای پيشنهاد کرده که رمان را، پس از اتمام، به صورت يک فايل PDF بگذارم روی سايتم. ضمن تشکر از لطف اين دوست عزيز، بايد بگويم که رمان پس از اتمام نگارشش(حد اکثر ده دوازده روز ديگر) به کلی از روی سايتام حذف خواهد شد. چون اين روايت چرکنويس کار است. و يکی دو سالی کار دارد تا بشود آن چيزی که توقع و سليقهی من است از يک اثر ادبی. اين مدت کافی نبود برای نشان دادن رخت چرکهايم به ديگران؟
سه شنبه ۲۶ مارس ۲۰۰۲
بخش های 23 تا 30 رمان را ديشب بازخوانی کردم؛ کمی زير ابرو برداشتم، مقداری وسمه کشيدم، و در مجموع از تغييرات به وجود آمده بسيار راضیام؛ مخصوصاْ بخش 30 که يک پاراگراف کامل به آن اضافه شد و چفت و بست کار را بهتر کرد. بعونه تعالی.
يکشنبه 31 مارس ۲۰۰۲
ديشب آمدم بخش 37 رمان را بنويسم. ديدم، به جای پرسوناژهای رمانم، يک شعر تلخ هست که همينطور يکسره توی کاسهی سرم میچرخد. گفتم اين سه بخش باقيمانده اهميتی اساسی دارند. نبايد بگذارم فضای مايوس کنندهی ناشی از تشنجهای اخير در وبلاگها، نشت کند توی رمانم. آمدم بنشينم به نوشتن وبلاگ، ديدم آن شعر تلخ همچنان، مثل پرندهای محبوس، دارد پر و بال میکوبد به کاسهی سر: من دلم سخت گرفته است ازين ميهمانخانهی مهمانکش روزش تاريک.
نبايد نقض عهد میکردم. از خير نوشتن گذشتم.
دوشنبه 1 آوريل
2002
رضا شايان مشاطيان (در يادداشت 29 مارس)مطلبی نوشتهاست در مورد رمان آنلاين من: «ديوانه و برج مونپارناس» (چهل پله سابق). ضمن تشکر از نظر لطف اين دوست عزيز، بايد بگويم که نوشتهاش به شوقم آورد تا کار رمان که به پايان رسيد دربارهی جنبههای مثبت و منفی اين تجربه چيزهايی بنويسم؛ نيز از جنبههای تلخ و شيرينش. فعلاْ همينقدر بگويم که روزهايی که فضای وبلاگها شوقانگيز بوده مطالب من شوخ و شنگتر و متمرکزتر شده است، و روزهايی که اوضاع متشنج بوده تلخ شده است فضای نوشتهام. بررسی اين تجربه از آن نظر مهم است که از ميان چهار نوع تنهايی(Solitude) که گره خوردهاند با ساحت ادبی، تنهايی نويسنده(به معنای برکنار ماندن از تشويقها يا مردمآزاریهای ديگران) همواره به عنوان شرطی اساسی برای آفرينش در نظر گرفته شده. البته در پاريس نويسندگانی هم هستند که دوست دارند بروند و در يک کافه بنشينند به نوشتن؛ يعنی نوعی نياز به حضور ديگران. اما باز اين فرق میکند. چون در يک کافه هيچکس اجازه ندارد مزاحم نويسنده شود، و نوشتهاش را بخواند؛ چه رسد به اينکه تشويق کند يا مردمآزاری!
پنجشنبه 4 آوريل
2002
مُردم، اما نوشتم و تمام شد رمان! بالاخره هم شد همان 40 بخشی که از اول قرار بود بشود. بخش 39 و 40 را با هم نوشتم. می توانيد بخوانيد. بروم بخوابم که ديگر نعش غيرمتحرکم. خودم نمیدانم چه غلطی کردهام امشب، چون حال جسمانیام خوب نبود اصلاْ. اميدوارم فردا که بلند میشوم نبينم کار مزخرف شده است.
جمعه 5 آوريل
2002
ـ حالا کمی نعش متحرکم. ديشب نعش غير متحرک بودم. هنوز جرئت نکردهام دو بخش آخر رمان را که ديشب نوشتهام نگاهی بيندازم. اين کار بماند برای فردا شب. چون میدانم بسيار در آن دست خواهم برد. کل رمان را که اصلاْ حرفش را نبايد زد. قرارم با خودم اين بود که، قبل از نوشتن بخش پايانی، حداقل يک بار همهی رمان را از اول بخوانم، اما تنبلی نگذاشت. نتيجهاش هم اينکه يکی از موتيفهای اصلی کار (تکه تکه از دست دادن بدن) ناتمام ماند. چون در روايت فعلی، در اين بازگشت به عقب، نخستين عضوی که بريده میشود ناف راوی است. حال آنکه باز هم بايد عقبتر میرفتم و میرسيدم به بريده شدن عضو ديگری که از همهی اينها مهمتر است، و اصلاْ معنايی استعاری به کل هستی راوی میداد. خب فراموشم شد. میماند برای بازنويسی رمان.
ـ قرارم با خودم اين بود که رمان را، به محض تمام شدن، از روی سايت بردارم. چند تن از دوستان نامه زدند که چون دوست ندارند رمان را تکه تکه بخوانند، همين امروز و فردا خواندن آنرا شروع خواهند کرد. میفهمم؛ چون خودم هم همينطورم. محض گل روی اين دوستان، تا يک هفتهی ديگر اين روايت اول را به همين شکل روی سايت نگه میدارم. لينک اش همين سمت چپ است.
ـ دوست نازنينی که خود اهل فلسفه و ادبيات است، حدود يک هفته پيش، با خواندن همان مقدار از رمان که منتشر شده بود به شوق آمد و مطلب هفتهنامه ژونآفريک در بارهی «همنوايی...» را ترجمه کرد. هيچ چيز به اندازهی اينطور محبتها خستگی را از تن نويسنده بيرون نمیکند. همين يکی دو روزه ترجمهی ايشان را مقابله میکنم و میگذارم روی سايت. اين دوست نازنين که مبداء آشنائیمان همين ترجمه است، به همين مقدار اکتفا نکرده و با نوشتن مطلبی قابل تامل درباره رمان «ديوانه و برج مونپارناس» مرا حسابی شرمنده کرده است. ايشان وبلاگی دارند که، بنا به گفته خودشان، تا به حال فقط برای نامه نگاری از آن استفاده میکرده. نکات ظريفی را که ايشان در اين رمان ديدهاند میتوانيد در اين آدرس بخوانيد. سپاس وبلاگ را که امکان ارتباطهايی از اين نوع را ميان نويسنده و خواننده فراهم کرد.
ـ من وقتی که مینويسم فقط سليقهی خودم را، به عنوان خواننده، در نظر میگيرم. هر نوع نوشتنی را که معطوف باشد به سليقهی نوع خاصی از خوانندگان، بلانسبت شما، خرحمالی میدانم، نه آفرينش ادبی. اما پس از انتشار آثارم بینهايت خوشحال میشوم وقتی ببينم پيغامی را که در بطری نهاده و به دريا فکندهام به دست مخاطب اصلی رسيده است. به همين دليل، صفحهی مخصوصی درست کردهام برای اظهار نظر خوانندگانی که بطری را دريافت کردهاند. از فردا شب میتوانيد لينکاش را همين سمت چپ ببينيد. (اگر هم کسی بطری را دريافت کرده اما توی آن چيزی نديده، يا مقداری آت و آشغال ديده، غرولند او را هم در همينجا میگذارم).
شنبه انگار 6 آوريل
2002
داشتم کامپيوترم را خاموش میکردم بروم بخوابم، فکری شيطانی از خاطرم گذشت: عنوان همهی بخشهای رمان را اگر زير هم بنويسم، ممکن است به شعری اتفاقی بينجامد. نوشتم، و حاصل کار هيچ بدک نيست. به لحاظ حال و هوا چيزی شده است ميان شعرهای اليوت و سلان. در روزهای آينده با همينها ور میروم تا شايد چيزک بهتری از آن در بياورم:
مگر نه آنکه هرچيز غرامتی دارد؟
وردی که برهها میخوانند
آيا مسيح در راه است؟
پرندهای که نبوده است هرگز
از پشت غبارهای معلق چوب
افعال بی قاعده
بهشت و دوزخ
چگونه سه تاری «کاسه يک تکه» بسازيم، نسخهی 5/1
جايی ميان بنفش و خاکستر
ننه دوشنبه و شال نامرئی مادام هلنا
معناشناسی يک متن گم شده
راههايی از مسير کج
يک اوديپ بي منظور
نفرين درخت توت
عوض کردن بند ساعت روح
درها و دارهای مملکتم
نقش حادثهای ازلی
الما، جمعه، مونتنی، سوفيالورن و بقيه
سفر ادامه داشت
چشمها، دستها و کپلها
جشن بیپايان
جيگر
يکی از همان مرغان
خيره بودم به صبح، فقط
سرخ مثل دو لکهی خون
ديوانه و برج مونپارناس
مثل افتادن سکهای در آب
تکهای تور سپيد
سلام ای گربههای نجيب
مثل تکان گهواره
نوعی بازی گلف
جهانِ افقیِ تختهای روان
چه فرقی داشت هستی من با ماشينِ شستنِ رخت؟
با همان نخها، با همان رنگها
لحظه هايی که خالیاند از کلمه
پرندههايی که میآيند از کهکشانهای دور
يک جسد و چندين طبال
با عيسای مغربی
نه فقط هُرم نفسها
مونپارناس و اعتصاب رؤياها
*
کاش، به جای 24 ساعت، شبانه روز 48 ساعت بود. در اين صورت ما 50 درصد کمتر عمر میکرديم اما، در عوض، 100 در صد به کار و زندگیمان میرسيديم. همين است! عمری است میديدم يکی چيزی را خداوند فراموش کرده است بگذارد توی تمپلت اين جهان. نگو همين بود! عيبی ندارد، اگر جهان غير از اين میبود، ما هيچ انگيزهای نداشتيم تا در کارمان جهانی خلق کنيم که تمپلتاش نقص نداشته باشد. البته، اين هم، انگاری، در سرشت تمپلت است که هميشه يک جائیش لنگ بزند. اگر غير از اين میبود، ما ديگر هيچ انگيزهای نداشتيم به فکر ساختن تمپلت بعدی بيفتيم! بنا به دلايل فلسفی ـ رياضی ـ صنعتی فوق، امشب فقط اکتفا میکنم به اضافه کردن لينک صفحهی اظهارنظر خوانندگان در بارهی رمان «ديوانه و برج مونپارناس». همين بغل است، سمت چپ.
جمعه 12 آوريل
2002
چند دقيقهای وقت گيرآورده ام اين دو کلمه بنويسم و بروم.
ـ رمان را از روی سايت برداشتم. حالا وقت آنست تا برود در کوره و ذوب شود تا ...
چند نفر از جمله نويسندهی وبلاگ هايکو به دلايلی منطقی خواسته بودند رمان روی صفحهام باقی بماند. ضمن تشکر از نظر لطف اين دوستان بايد گفت دليل من هم منطقی است: رمان از نظر خودم هنوز تمام نشده. اجازه بدهيد به همين اکتفا کنيم که يک تجربهای با اين جمع در ميان نهاده شده. امروزه، مطالعه روی دستنوشتههای نويسندگان جای مهمی در تحقيقات ادبی به خود اختصاص داده: چرا اين جمله را بعداْ نويسنده خط زده؟ چرا اين بخش را به کل حذف کرده؟ چرا... مدت يکسال است خانم جميله طالبی زاده که عمدتاْ روی همين چيزها کار میکند و يک کتاب 366 صفحهای روی «باغ بهشت» ارنست همينگوی نوشته و تفاوت نسخهی چاپ شده را با دستنوشته بررسی کرده، اصرار میکند دستنوشته «چاه بابل» و «همنوايی شبانه...» را به او بدهم. گفتهام من جز نسخهی نهايی همهی دستنوشتهها را نابود میکنم. باور نمیکند؛ شايد به اين دليل که روز اول مخالفت خودم را با اين نوع کارها اعلام کردهام. اصرار او هم به همين دليل است. گمان میکند دارم، اما نمیخواهم بدهم. حالا پذيرفتهام که اينطور کالبدشکافیها، در نهايت، کمک میکند به شناخت مکانيزمهای آفرينش ادبی. و هر چند ترجيح میدهم قربانی اين نوع کالبدشکافیها کس ديگری باشد تا من، با اين حال، نوشتن «ديوانه و برج مونپارناس» به صورت آنلاين، نوعی تن دادن بود به خواستهايی از اين دست.
ـ کمال، نويسندهی وبلاگ ديدن، در يادداشت 9 آوريل، تاملات خودش را روی «ديوانه و برج مونپارناس» نوشته است. من بنا ندارم در بارهی اين نوشته يا اظهار نظرهای بقيهی دوستان نظر بدهم. همهی اين اظهار نظرها را هم اگر در يک جا جمع کردهام به اين نيت است که شايد دست آخر بشود از ميان آنها مقادير معتنابهی مواد فراهم کرد برای صحبت دربارهی ادبيات. اما نکتهای که در نوشتهی کمال برای من جالب بود اشارهاش به خاکستری بودن کت و شلوار و موهای دکتر پانتيه است در آخر رمان. اقرار میکنم اين تغيير کاملاْ ناآگاهانه و بيرون از ارادهی من صورت گرفته است. اما چه تغيير جالبی! شايد هيچ چيز به اندازهی اين تغيير نمیتوانست کمک کند برای برجسته کردن آن بنمايهای که خودم در اين کار میبينم. مرسی کمال برای اشارهات به اين تغيير! يکبار در مصاحبهای گفته ام: آفرينش ادبی از جايی میآيد بس عميقتر از آگاهی.
|