سايت رضا قاسمي  / الواح شيشه ای/  

نشريه ادبی


 

اصغر عبداللهی

 

اتاق پر غبار 

اتاق کوچک الفی نيمه ‏تاريک بود و در و ديوار و اشيا و لباس‏های آويزان از رخت‏ آويز چوبی، و آباژور، يا زرد بود يا قهوه‏ای رنگ يا قرمز و شعله شمعی که می ‏سوخت، تکان نمی‏ خورد چون باد به اتاق نمی آمد.

 »اين صدای چيه ادنا؟«

 ادنا از پنجره به بيرون نگاه می‏ کرد. خيابان دور ديواره فلزی پالايشگاه پيچ خورده بود و سمت راست که باغچه سبز خانه‏های کارمندان شرکت نفت بود، خلوت بود و فقط پاسبانی زير سايبان آجری يک ساختمان قرمز رنگ اداری ايستاده بود و کف دست‏هايش را مدام به هم می‏ماليد و پا به پا می‏شد.

 »صدای من اين قدر ضعيف شده که تو نمی‏شنوی ادنا؟«

 »داره بارون می‏آد

 ادنا چرخيد و به الفی پير و سالخورده نگاه کرد که روی تخت دراز کشيده بود و فقط سرش از پتو بيرون بود و به سقف خاکستری اتاق زل زده بود.

 »گمون نمی‏کنم هيچ خاخامی تو شهر مونده باشه ادنا. به گمونت تو کنيسه خاخامی چيزی مونده که اگه من يه وقت...«

 ادنا با هر دو دست، پشت دامن پيراهن بلندش را صاف کرد و نشست روی صندلی لهستانی کنار پنجره.

 »وقتی اين کارو می‏کنی مثل دخترای شونزده ساله می‏شی ادنا

 »کدوم کار؟«

 »وقتی با دستات دامنتو صاف می‏کنی

 »تو هميشه يه چشم‏چرون حرفه‏ای بودی الفی. تو مغازه حواسم بهت بود. می‏ديدم که چطور، وقتی مجله يا کتابی به اين و اون نشون می‏دی، چشمات يه جاهای ديگه‏ای سير می‏کنه. تو هيچ وقت عوض نشدی الفی. هيچ وقت...«

 »من شوهر بدی نبودم ادنا، بودم؟ کتاب‏فروش موفقی نبودم، اينو می‏دونم ولی شوهر بدی نبودم، و تو هميشه عاشقم بودی مگه نه؟ پشت دخل که بودی می‏دونستم داری به من نگاه می‏کنی و همين بود که به خانم‏ها زياد توضيح نمی‏دادم و می‏فرستادمشون سراغ تو. تو هميشه عاشقم بودی ادنا، مگه نه؟«

 »البته. من حتی موهامو به ميل تو مشکی کردم و هيچ وقت ازت نپرسيدم کدوم زنی بوده که موهاش مشکی بوده. منتظر شدم خودت بگی و نگفتی

 »بايد می‏پرسيدی چون حالا ديگه يادم نيست ادنا. تازه چه فرقی می‏کنه، تو ديگه موهات سفيده.«

 »رنگ مو نيست تو بازار. امروز حتی دست‏فروش‏ها هم نبودند. تاکسی‏ها هم نبودند. هيچ کس نبود

 ادنا بلند شد و دوباره رفت کنار پنجره. باران به شيشه بخار گرفته پنجره تک می‏زد. ادنا به اندازه يک کف دست بخار شيشه را پاک کرد. مردی که شنل سورمه‏ای پوشيده بود، وسط خيابان خم شده بود و چرخ عقب دوچرخه‏اش را باد می‏کرد. پاسبان کنار ساختمان آجری، چيزی گفت. مرد تلمبه را نشان داد و دست‏هايش را به دو طرف باز کرد و در هوا تکان داد. بعد برگشت و به در مغازه که زير پنجره بود نگاه کرد. کسی او را صدا زده بود.

 ادنا گفت: »گمونم ادريس در مغازه رو باز کرده

 مرد دوچرخه را کشان کشان آورد تا زير پنجره. پاسبان هم دوچرخه‏اش را که به ديوار تکيه داده بود به کول گرفت. عرض خيابان را اريب طی کرد تا خود را به مغازه کتابفروشی الفی برساند.

 ادنا گفت: »ادريس گفت نمی‏آم ولی آمده.«

 »می‏بينی‏ش؟«

 »نه ولی پاسبون که چرخ دوچرخه‏اش پنچر بود رفت طرف مغازه. فقط ادريس می‏تونه تو اين بارون به يه پاسبون که دوچرخه‏اش پنچر شده، سرويس بده

 »به ما گفت نمی‏آد که باور کنيم يه جايی داره که از دس جنگ در بره ولی بلوف زد. می‏دونستم داره بلوف می‏زنه. هميشه خدا همين‏طور بوده. سال سی و دو که استخدامش کردم يه بچه پونزده ساله بود. بهش گفتم من يهودی هستم. جهودم. گفت چه عيبی داره. رفيق. و طوری به يقه پيراهن سفيدش دست کشيد و چشمک زد که باورم شد اهل آن دارودسته ست. يه هفته بعد اما غافلگيرش کردم. داشت تو پستو نماز می‏خوند.«

 ادنا مرد شنل‏پوش را ديد که روی زين دوچرخه قوز کرده است و رکاب می‏زند. باران تندتر می‏باريد و ساختمان‏های آجری و شمشادهای دور باغچه‏ها فقط يک لکه قرمز و سبز بود. و اتاق که ناگهان لرزيد و پنجره تکان خورد، ادنا آنقدر پس پس رفت که رسيد به تختخواب الفی و الفی مچ دست راست او را چسبيد.

 »نترس. دور بود

 دست الفی سرد بود. ادنا می‏لرزيد و به پنجره زل زده بود و دهانش باز مانده بود.

 »بنشين دانا. همين جا کنار من بنشين

 ادنا نشست ولی هنوز به پنجره زل زده بود و دود سياهی را می‏ديد که دنيا را تاريک کرده است.

 »داری می‏لرزی ادنا. برو پايين پيش ادريس

 »نه. نه

 ادنا نفسی را که در سينه حبس کرده بود، پنج بار پشت سر هم و تند تند، بيرون داد و حالا قوز کرده بود و به دود سياه که پنجره را پوشانده بود، نگاه می‏کرد.

 »شما حالتون خوبه ادنا خانم، مستر الفی...«

 ادنا منتظر بود تا ادريس در را باز کند اما او فقط با انگشت به در زد.

 

 »ادنا خانم؟«

 الفی مچ دست ادنا را فشار داد.

 گفت: »بگو بياد تو و الا تا صبح هم که جواب ندی اون پشت در می‏ايسته

 »بيا تو ادريس

 ادريس در را باز کرد و در قاب آن ايستاد. تلمبه باد دوچرخه دستش بود و مات و مبهوت به زن و شوهر سالخورده نگاه می‏کرد.

 »گمونم خمسه خمسه بود. انگار صاف رفت تو ديگ آمونياک. چرتم پاره شد، آخه داشتم دوچرخه يه پاسبونه باد می‏کردم خيال کردم از بس باد زده‏ام، چرخش ترکيد.«

 الفی گفت: »خوب شد آمدی ادريس

 ادريس صدای ضعيف الفی را نشنيد. گفت: »ها؟« و دو قدم آمد جلو.

 »بله آقا؟«

 »گفتم خوب شد که ول نکردی بری... آخه من دارم می‏ميرم ادريس

 لب‏های ادريس تکان خورد اما چيزی نگفت. به ادنا نگاه کرد و کش و قوسی به شانه‏هايش داد. ادنا خسته بود. رنگش پريده بود و مثل آدمی که سردش باشد، قوز کرده بود. آژير آمبولانس و آتش‏نشانی در خيابان پيچيد. ادنا وحشتزده به انگشت‏های دراز، استخوانی و زرد الفی زل زد. بعد به الفی نگاه کرد که چشمان خاکستری‏اش به سقف زل زده بود.

 »الفی... الفی... ادريس.«

 ادريس تلمبه باد را انداخت و شتاب‏زده، تختخواب را دور زد و کنار الفی زانو زد و به چشم‏های خاکستری او خيره شد. دهان الفی باز بود. ادريس، سرش را نزديک برد. گوش راستش را به قلب الفی نزديک کرد.

 الفی گفت: »قبرستون جهودا کجاست، ادريس؟«

 ادريس هنوز گوش خوابانده بود تا صدای قلب الفی را بشنود و نمی‏شنيد.

 گفت: »راش دور نيست مستر

 الفی گفت: »من هيچ وقت نرفتم آنجا. حتی نمی‏دونم چطوری يه جهود رو به خاک می‏سپرن. تو می‏دونی ادنا؟«

 اتاق تکان خورد. ادنا از تخت پايين سريد و اگر مچ دستش در چنگ الفی نبود، می‏گريخت. ادريس فقط چشم‏هايش را بست و تکان نخورد. خمسه خمسه‏ها پشت سر هم فرود می‏آمد. آژير آمبولانس‏ها مانع بود و سوت خمسه خمسه‏ها شنيده نمی‏شد. ادريس می‏شمرد: ... پنج، شش، هفت، هشت،... خمسه خمسه‏ها فرود می‏آمدند.

 ادريس گفت »انصافتونه شکر، بسه ديگه بابا چه خبره.«

 سکوت شد. حتی صدای آمبولانس‏ها و آتش‏نشانی هم نمی‏آمد. پنجره سياه بود. باران به شيشه پنجره تک زد اما ديده نمی‏شد. تندتر می‏آمد.

 الفی گفت: »کسی به در می‏زنه ادنا؟«

 »نه. نه. بارون به شيشه می‏خوره

 »خدا را شکر. خدا را شکر که بارون هست لااقل. آفتاب را که از من دريغ کرده‏ست... آن هم من که همه شماره‏های نيويورک تايمز را خوانده‏ام و می‏دانی ادنا اگه گفتم موهاتو مشکی کن دليل داشتم. تو چيزی نگفتی چون عاشقم بودی ادنا مگه نه؟ اما من هم به اون زن موبور انگليسی که گمونم شوهرش مهندس کمپانی بود گفتم مجله  نمی‏آورم. گفتم    فاينشال تايمز      هم به دستم نمی‏رسه. دروغ گفتم که بلکه نياد. نمی‏تونستم جلوشو بگيرم ادنا. مشتری رو نمی‏شه بيرون کرد. و اگه اينجا موندم، دليل داشت. به خودم می‏گفتم که اينجا هم خدا هست پس چرا کيلومترها راه برم تا به خدايی برسم که همين جا هست. و تازه، من ويالن می‏زدم و عهد کرده بودم، صدای فاخته‏های اينجارو بزنم. خب نتونستم ولی دليل داشتم ادنا.«

 ادنا به ادريس زل زده بود و آنقدر لب‏هايش را جويده بود که ديگر اثری از ماتيک قرمزش نبود.

 ادنا گفت: »گمون می‏کنی يه خاخامی تو کنيسه مونده که بياد ادريس؟«

 ادريس: »می‏رم ببينم هست يا نه

 الفی گفت: »بشارتی هم اگه تو صدای فاخته‏های اينجا بود، يه جور ديگه‏ای بود. با آرشه نمی‏شد. انگشت اشاره بهتر بود. سه بار بايستی سيم‏ها رو می‏لرزوندی بعد پنج ثانيه مکث و بعد دو بار ديگه. مکث. سه بار...«

 ادنا گفت: »برو ادريس

 ادريس به پنجره نگاه کرد که سياه بود و بعد در را باز کرد و رفت. اتاق لرزيد. اشيا اتاق بهم ريخت. ادنا جيغ کشيد و ساکت شد. ادريس در را باز کرد. گوشه‏ای از سقف اتاق فرو ريخته بود و ذرات خاکستری گچ، اتاق را تاريک کرده بود. اما ادريس صدای زمزمه‏وار الفی را می‏شنيد.

 »مجله‏ها آنقدر عکس فرانک سيناترا را می‏زدند که به خودم گفتم اين بابا عين آب خوردن می‏تونه رئيس جمهور امريکا بشه. شمعون گفت راست می‏گی چون طرفدارهاش از ما جهودا بيشترن...«

 ادنا گفت: »برو ادريس معطل نکن

 ادريس زن و شوهر را نمی‏ديد. غبار نمی‏گذاشت ببيند. پا به پا کرد و بعد رفت.

 ادنا گفت: »دهانتو ببند الفی. اتاق پر از گرد و غباره

 الفی گفت: »دارم دنبال اسم اون پستچی لعنتی می‏گردم که بسته مجلات و کتاب‏ها رو می‏ذاشت دم مغازه و می‏رفت. بهش گفته بودن تا حالا شده يه جهود به کسی انعام بده. بسته‏ها را می‏ذاشت و می‏رفت. يه بار بسته‏ها رو زير بارون گذاشت و رفت. کتاب </F<>F = lts١٢ St=’I’>ابشالم ابشالم</F<>F = zar١٠ St=’R’> ويلی تو همون بسته بود و خيس شده بود. يه روز يقه‏شو چسبيدم. بهش گفتم مرد حسابی مگه من کجام. گفت تو پستو ويالن می‏زنی. صدای قارقارتو می‏شنوم. بعدم گفت: شما اصلاً اقليم وحی رو می‏خوايد چکار؛ که توش لم بديد و نيويورک تايمز بخونيد... اون روزم مثل حالا هی گشتم که يه چيزی از تورات به يادم بياد و نيومد...«

 پنجره فرو ريخت. خرده شيشه‏ها پخش شد در اتاق. ادنا زانو زده بود و پيشانی‏اش را به دست الفی می‏ماليد و دعا می‏خواند و می‏لرزيد. دود به اتاق سرايت کرده بود. ادنا ديگر صدای نجوای الفی را نمی‏شنيد.

 »به وعده آن آفاق معطر بودم؛ در اينجا، در اين اقليم پر رمز و راز شرقی. در اين سرزمينی که خاک بوی مرجان و ماهی می‏دهد. و سه بار بايد بر سيم‏های ويالن بزنی تا شايد صدای فاخته منعکس بشود...«

 

  ادريس از پله‏ها پايين رفت. در پستو را باز کرد. پاسبان هنوز در مغازه ايستاده بود و به دود سياهی که خيابان را پوشانده بود، زل زده بود.

 ادريس گفت: »حالا بايد برم جايی. برمی‏گردم چرخته باد می‏کنم برات

 پاسبان گفت: »تلمبه بده خودم باد بزنم

 ادريس تلمبه را داد به پاسبان.

 »هستی تا برگردم؟«

 »ها. پستم همين جاست

 »اگه دوباره زدن برو تو پستو پناه بگير.«

 

 پاسبان کلاهش را برداشت و پيشانی عرق نشسته‏اش را پاک کرد. به کف دستش نگاه کرد که چرب و چيلی شده بود. خواست حرفی بزند اما سرفه کرد. طولانی و کشدار سرفه می‏کرد. خم شده بود و شکمش را گرفته بود. ادريس دو شاخه فرمان دوچرخه‏اش را گرفته بود و منتظر بود تا سرفه پاسبان بند بيايد. پاسبان نفس عميقی کشيد. اشک از چشمانش سرازير بود. نفس نفس می‏زد.

 »نزديک بود هلاک بشم. چه دودی. چه دودی

 ادريس گفت: »خب من رفتم. تو يخچال پپسی هست، بخور گلوت صاف بشه. زود برمی‏گردم

 ادريس همان طور که دو شاخه فرمان را گرفته بود می‏دويد. در سياهی دود می‏دويد و بعد پريد روی زين و رکاب زد. با حدس و گمان رکاب می‏زد. هيچ جا پيدا نبود اما خيابان آنقدر آشنا بود که مهم نبود که نمی‏بيند. چشم و دهانش را بسته بود. روی فرمان دوچرخه خم شده بود و مثل دوچرخه‏سوارهای حرفه‏ای رکاب می‏زد. فقط آژير آمبولانس را شنيد، چشم‏هايش را باز کرده نصفه نيمه، نفس گرفت. بوی آمونياک و دود چرب و سنگين، گيجش کرده بود. صدای آمبولانس طوری پيچيده بود که معلوم نبود از عقب می‏آيد يا دارد سينه به سينه او می‏آيد. آمبولانس به او نزديک می‏شد. نمی‏دانست وسط خيابان رکاب می‏زند يا نزديک به جدول. از زين پايين آمد و روی ميله وسط نشست تا پايش به آسفالت برسد. پای راست را روی آسفالت می‏سراند. بعد پا را دراز کرد تا ببيند به جدول می‏خورد يا نه. آمبولانس نزديک می‏شد. داد و هوار راه انداخت تا راننده صدای او را بشنود.

 »های بپا. منم هستم. دوچرخه‏سوارم

 آمبولانس از رو به رو می‏آمد. از کنار او که رد شد باد لحظه‏ای او را پس راند. آمبولانس دور شد و ادريس دوباره چشم و دهانش را بست و تندتر رکاب زد. هنوز همه جا سياه بود و خيابان پيدا نبود. آمبولانس ترمز کرد. چرخ‏هايش روی آسفالت ليز و چرب، پيچ و تاب خورد و بعد صدای مهيبی بلند شد. آژير قطع نشده بود اما آمبولانس به ديواره فلزی پالايشگاه خورده بود و ايستاده بود.

 نزديک به دو راه اسکله از دود آمد بيرون. ادريس چشم‏هايش را باز کرد. جاده را می‏ديد. به پشت سرش نگاه کرد که جز دود چيزی نبود. به خيابان فرعی نزديک اداره صادرات که رسيد پياده شد تا بشکه‏های خالی قير را که وسط جاده افتاده بود بردارد. دوباره سوار شد و رکاب زد. سه تا جوان بسيجی روی سنگری از گونی‏های شن نشسته بودند و به دوردست نگاه می‏کردند. به صدای سوت خمسه خمسه‏ای که بايد می‏آمد گوش سپرده بودند. يکی از آنها تا ادريس را ديد بلند شد ايستاد.

 »کجا می‏ری عمو؟«

 »کنيسه. کنيسه«

 ادريس با انگشت روبه رو را نشان داد و تند رکاب زد. از کنار دو ساختمان قديمی آجری با معماری هلندی گذشت و از رديف باغچه‏هايی که شمشادهای دورشان سوخته بود رد شد و پيچيد به سمت راست.