احمد آرام
يك داستان اندوهناك ، به روايت ِ پانتوميمِ شمارشِ استخوانها
براي احمد غلامي
ايركانديشن ها ازكار افتاده بود . او دهانش را كه به شكل دهان ماهي تند تند باز و بسته مي شد توي هوا مي چرخاند تا يك جوري نشان دهد كه نفس زدنهاش طبيعي است . دنده هاي فلزي صندلي ها ، با پايه هاي چدني ، كه داغي هواي بسته تويشان مانده بود ، توي كف سمنتيِ شيبدار فرو رفته بود . شانه ها از لاي ميله هاي بلند صندلي ها بالا زده بود و كله ها روي شانه ها تكان نمي خوردند . اين مكعبِ گنده ي ُپر از تاريكي و هواي راكد را بارها تجربه كرده بود ، اما اين بار اين مكان بوي آهك زنده مي داد . وقتي براي ديدن خودش و الف . الف ، سراسيمه به درون مكعب تاريك پا گذاشت سعي كرد به ديگران تنه نزند . فوري جايگاه خود را يافت و توي قالب فلزي با كفي و پشتي داغ نشست .
وقتي كه جوي روان و زلال نور ، كه از سوراخ بالاي كله اش مي گذشت و اشباح بازيگران را به مستطيل سفيد و نوراني مي چسباند ، آغاز شد ؛ نيمرخ آدمهايي را ديد كه تند تند نفس مي كشيدند. از ساختار فيلم خوشش آمده بود و احساس مي كرد كه دارد تكثير مي شود .
با ورود الف . الف به درون آسانسوري كه تهش نامعلوم بود و تاريكي نمي گذاشت كه همه چيز به وضوح ديده شود ، اولين تصوير ، او را به جايي كشاند كه صداي غرش جيپ و بوي دل بهم زن بنزين را احساس كرد . صداي چرخ دنده هاي آپارات ، با امواج نوري كه توي تاريكي ول كرده بود ، بالاي كله ها شنيده مي شد . ف . ه . و ، هر بار كه صدايي از توي پرده نوراني بيرون مي ريخت و نام ماشاروس را مي شنيد براي ديدن چهره اي وهمزده و چشماني ُپر از راز آماده مي شد:
‹‹ او همزاد من است . همزادي با ريخت و قيافه ي من ، با دستاني لرزان و لباسهايي كه از ريخت افتاده بود . هر چهار نفر ( كه من هم جزوشان بودم )، مي بايست تپه هايي پوشيده از گَوَن را دور مي زدند . او شبيه من دلشوره هايش را توي ميميك صورت گردش جمع مي كرد و در جاي جاي لرزش هاي عصبي صورت اش ، مي نشاند . او حتا مانند من چشماني ُپر از خاطرات ُمرده داشت . بهتي ته آن چشم ها مي چرخيد كه مانند بهتِ گاهگدارِ چشم هاي من به خاكستري مي زد و فضاي يأس آور را دو چندان مي كرد .››
ف . ه . و مي خواست دستهاي استخواني خود را توي تاريكي فرو كند تا به مستطيل نوراني برساند ، آنجايي كه الف . الف دستهايش را به سمت دستگيره ي در آسانسور دراز كرده بود و صورت استخواني اش ، كه عينك قطوري آن را نصف كرده بود ، از رعشه اي عصبي مي لرزيد . ف . ه . و قصد داشت روي لرزش غريزي صورت الف . الف دست بكشد ، چرا چون از وراي تاريك روشن تصوير ، پوست لرزانش را ، كه انگار از پشت ميكروسكوپ آن را مي ديد ، ُپر از شيارهاي عميق شده بود :
‹‹ براي رسيدن به صداي زوزه سگ ، هر چهارنفر مجبور شدند كه تپه ها را دور بزنند . اين دوربين در هيأت چشم هاي من ، آن ها را از ميان خارو خاشاك مي گذراند . اين لنزي كه مماس با پاهاي آنها رو به گردن كشيده ي سگ مي رفت ، چشم هاي من بود ! چشم هايي كه روي ساعت مچي ُپر از خاك و خُل نشست ، همانجايي كه پوزه ي كشيده ي سگ آستين كُت را از درون حفره بيرون مي كشيد . صداي ماشاروس خارج از كادر به گوشم خورد :
ـ اين كه ساعت الف . الفه! ››
ف . ه . و بعد از ديدن فيلم « يك داستان اندوهناك ، به روايت ِ پانتوميم شمارش استخوانها » بارديگر به سراغ رمان « آسانسور » مي رود تا قدرت هاي بصري رمان را كشف كند و بداند كه فيلم با اقتباس از اين رمان تا چه اندازه توانسته است به متن وفادار بماند .
1
آسانسور
الف . الف :
« از وسط لوله ی خرطومي كه مي گذرم بوي چرم آفتابخورده زير دماغم مي زند .چشم چشم مي كنم تا ماشاروس را پيدا كنم . زني كه موهاي شرابي اش از زير روسري خوش نقش اش بيرون زده است از من جلو مي زند و كودك لاغر ولي زيبايش را بدنبال خود مي كشد . لوله ي خرطومي ُپر از بوي عطر و ادوكلن و بوي واكس و لباس هاي اتو كشيده است . مرد ميانسالي به من تنه مي زند ؛ برمي گردد تا معذرت خواهي كند ولي با ديدن قيافه ي بي خيال و سبيل پهن و عينك قطورم پشيمان مي شود . من متوجه كراوات سورمه اي او مي شوم كه گره ريزي دارد و خطوط موازيِ طلايي آن ، سطح كراواتش را درخشان كرده است . آدمها سعي مي كنند از يكديگر جلو بزنند . گاهي فكر مي كنم كه اين خرطوم گنده دارد همه ي ما را ، با يك نَفَسِ ممتدِ ظالمانه ، به درون انباني بزرگ و تاريك ، مي مكد .»
كاپو :
« از زير نور پروژكتورها به جايي بردنم كه تاريكيِ سردي داشت و ُپر از بوي چرم چمدان ها بود . بعد كه گذاشتنم كنار چندتا كارتن و چمدان هاي چرخ دار ، بهم خنديدن . اون كه زودتر از بقيه خنديد ته ريش سياهي داشت و گردن باريكش لق مي زد . يكي از اونا اومد كنارم و چندك زد ، بعد دستشو دراز كرد و يكي از انگشتاش رو آورد تو و گذاشت رو دماغم . كله م رو عقب كشيدم ، دوباره همه شون زدن زيرخنده . اون كه زودتر از بقيه خنديده بود بهم نزديك شد و كنار اون يكي ،كه هنوز انگشتش جلوي دماغم بود ،كز كرد و چشاي تا به تاش رو چرخوند تا بيشتر نيگام كنه . تو قلبش خوندم كه مي خواد يه كاري كنه . هي بهش زل زدم تا بالاخره دستشو آورد تو و كشيد رو كمرم . اينبار تكون نخوردم .چشاش يه جوري شد كه انگار مي خواست مهربونيشو با يه حالتي نشون بده . صورتشو كه جلوتر آورد چونه ش دراز تر شد . بعد يه بويي زد به دماغم ؛ پيش خودم گفتم بوش به بوي ارباب مي مونه ؛ بوي سيگار و يه جور عطر قديمي . »
ميم . لام .ه :
« از صبح تا حالا همينجور بوي لجن زير دماغم مي زند . شايد وسواس برم داشته . دوباره شيشه ي عطر كوچكم را از تو جيب بغلي بيرون مي آورم و دزدكي پشت لاله گوشم مي مالم . خانمي كه كنار من نشسته است موهاي خوش رنگي دارد و روسري نقش دارش قسمتي از موهاش را پوشانده است . به خودم مي گويم موهاي شرابي هم زيباست . كودك لاغرش را ميان من و خودش نشانده . همينكه نگاهش مي كنم لبخند مي زند . مي خواهم بهش بگويم كه قبلاً او را يك جايي ديده ام ، بعد به خودم مي گويم اين حقه ها ديگر قديمي شده است . فوري دكمه هاي مانتوش را باز مي كند تا پا روي پا بيندازد و راحت تر بنشيند . بعد از توي كيفش ،كه از پوست مار است ، آيينه ي قاب طلايي كوچكي بيرون مي آورد و آرايشش را چك مي كند . دوباره نگاهم مي كند و لبخند مي زند . من هم لبخند مي زنم . طوري لبخند مي زنم تا متوجه بشود كه آدمي معاشرتي و سر زنده ام . كودك لاغرش دست كوچكش را روي دست ُپر از چين و چروك من مي گذارد و نگاهم مي كند . مي گويم :« هوم » . فوري دستش را عقب مي كشد و مي ترسد . زن ، مجله اي از توي كيفي كه زير پايش گذاشته بيرون مي كشد و من هم از توي جيب باراني ام ،كتابم را بيرون مي آورم . او به عنوان كتاب نگاه مي كند :
(1)S laughterhous- five مي گويد : « شما زبان مي دونيد ؟ » لبخند مي زنم و سرم را به علامت مثبت تكان مي دهم . بعد دوباره از من مي پرسد : « مي توانم بپرسم شغل شما چيست ؟ » . خودم را جمع و جور مي كنم تا شغلم را با يك ژست درست و حسابي به گوشش برسانم و به آرامي ، طوري كه دستپاچه نشود ، مي گويم : « بازيگرم . البته حالا نه . چون خودم را باز نشسته كرده ام .» مي خندد و صورتش شاداب تر از لحظه ي پيش مي شود ؛ بعد با عشوه ي زنانِ تازه عروس مي گويد من به بازيگري علاقهمند هستم . سرم را تكان مي دهم و به برقي كه لاي ني نيِ چشم هاش مي درخشد خيره مي مانم .»
ماشاروس :
« براي من نسكافه مي آورد ، بسيار مؤدب است . به ساعتم نگاه مي كنم ؛ خوابيده ! او بارديگر بر مي گردد و از توي راهروي باريك و دراز به من لبخند مي زند . از او مي پرسم دقيقاً ساعت چند است . يك هو روي پاشنه پاهاش مي ايستد و سرش را مؤدبانه خم مي كند و مي گويد دوازده . چشمان ميشي خوش رنگي دارد . از من مي پرسد كه ايراني هستم ، به او مي گويم كه پدرم ايراني نيست، او اهل باكو است ، ولي مادرم همين جا دنيا آمده . لبخند مي زند و مي گويد من در خدمت شما هستم . سرم را به علامت تشكر تكان مي دهم و او با قدم هاي بلندش مي رود . فوري آيينه كوچكم را بيرون مي آورم و به آرايشم نگاه مي كنم ، دوباره خط چشم و روژ لبم را تجديد مي كنم .گردن مي كشم تا الف . الف را پيدا كنم . هنوز از او خبري نيست .»
كاپو :
« كسي كه انگشتشو رو دماغم گذاشت و زد زير خنده ، سبيل پهني داشت و عينك قطوري به چشاش زده بود . يه هو يادم اومد ، اون شبيه آقايِ الف . الفه . بهش زل زدم ؛ وقتي كه بهش زل زدم خنديد . همه شون بعد ازين كه تماشام كردن خسته شدن و با بقيه آدم ها رفتن . يه هو صدايي تركيد و درِ گنده اي ،كه تا اونموقع تو هوا نيگه داشته شده بود ، به آرومي پايين اومد ؛ صداي زنجيرهايی كه قرقره هاش رو مي چرخوند ، منو حسابي ترسوند . درِ گنده وقتي كه پايين اومد با خودش يه بغل تاريكي آورد تو ؛ اين تاريكي مث يه بالاپوش تيره ي كلفت روم پهن شد . همون موقع بود كه فهميدم تو يه جايي شبيه انباري گذاشتنم . غرش ترسناكي شروع شد و جايي كه لم داده بودم يه هو لرزيد . چشاي آقايِ الف. الف رو بياد آوردم ، چشايي ملايم و مهربون . پيش خودم گفتم اين تاريكي جاي دنجيه تا من بتونم توش لَم بدم و يه چيزايي بياد بيارم و خودمو سرگرم كنم . چشامو بستم. »
الف . الف :
« ردِ بوي عطر را گرفتم و جلو رفتم تا رسيدم به شانه هاش ، بعد دستم را گذاشتم روي شانه ي راستش . بدون آنكه به من نگاه كند گفت : ‹ مي خواستي حالا هم نيايي .› كنارش نشستم . بهش گفتم : ‹ ماشاروس ، خوشگل كردي ! › اخم كرد و جوابم را نداد . مردي كه شق و رق راه مي رفت روي من خم شد و گفت : ‹ عاليجناب ، درخدمتم › . خنده ام گرفت ، ولي مطمئن بودم كه مرا دست نينداخته است چون صورتي جدي داشت و به نظر مي رسيد كه از آن آدم هايي است كه در انتخاب كلمات وسواس به خرج مي دهد . با تمام اين احوال سرم را برگرداندم تا به چهره ای كه اين كلمه را از دهان ُپرُجنب و جوشش بيرون ريخته بود ، نگاه كنم ؛ كوچكترين نشاني از مزاح در او ديده نشد . ماشاروس صورتش را به طرف دريچه ي ِگرد برگرداند تا پوزخندش را قايم كند . مرد با كنجكاوي به كتابي كه توي دستم بود خيره شد و چشمانش را ريز كرد تا عنوان كتاب را بخواند . گرچه از اين تيپ آدم هاي فضول خوشم نمي آمد ولي او مظنون به نظر نمي رسيد . توي جنگ هم با به دست آوردن كوچكترين فرصت ، دزدكي ، كتاب وداع با اسلحه
(2)
را مي خواندم . فرمانده ي ما توي دخمه اي كه سنگر ما بود ، هر وقت كه دزدكي به من خيره مي شد ، اولين چيزي كه توي مخ اش جرقه مي زد اين بود : ‘‘ اين آدم پخمه و هالو براي لاي جرز خوب است ’’ علْم غيب نداشتم كه بروم توي مخِ او و بدانم كه در آن حفره ي تاريك چه مي گذرد ، اما مي دانستم كه هميشه ي خدا اين جمله ي خسته كننده را ،كه ساخته و پرداختهی خودش بود ، هزاران بار به ديگران گفته است . حتا وقتي كه حاجي در سكوت به من زُل مي زد ، باز هم مي دانستم كه آن جمله كذايي دارد تقلا مي كند تا از چشم هاش بيرون بزند .
مردي كه مرا عاليجناب خطاب كرده بود بار ديگر برگشت و خم شد و گفت من در خدمت شما هستم ؛كاري داشتيد زنگ بالاي سرتان را فشار بدهيد ، و رفت . آهان ، يادم آمد . اين عطري كه به گلويش پاشيده است همان عطري است كه بوكوفسكي پشت لاله ي گوشش مي زد . به ماشاروس گفتم بوي اين عطر مرا بياد بوكوفسكي مي اندازد . همانجور كه به دريچه گِرد نگاه مي كرد گفت : ‹ خواهش مي كنم منو تو كابوس هات نبر . › دستم را گذاشتم روي دستش ؛ انگار ماهي سفيدِ نمناكي را بدام انداخته بودم : دستش لغزنده و زنده بود و نبض هراسانش زير پوستش ورجه ورجه مي كرد . فوري دستش را عقب كشيد و فهميدم كه هنوز دلخور است . »
ميم . لام . ه :
« زنِ مو شرابي به خواب رفته است . اما كودك او دارد با بند كفشش بازي مي كند . مي خواهم چهره اش را درعين خواب ببينم . نه ، منصرف مي شوم . مردي كه روبرويم نشسته به من خيره شده است . نگاهم را مي دزدم اما او سمج است و يك ريز نگاهم مي كند . مرد در راهروي تنگي ،كه نيمه تاريك است ، روي صندلي مخصوص اش نشسته است ، انگار توي يك قاب عكس دهه ي سي قرار داشت ؛ كت و شلوار مشكي با دكمه فلزي پوشيده بود و پيراهن بدون يقه اش توي چشم مي زد . چهره ي زيركي داشت و ريش كادر شده اش او را آراسته تر نشان مي داد . موهاي سيخ سيخِ ژل زده اش مانند چنگك روي پيشاني اش سايه انداخته بود و با يك ژست بدوي ، هر از گاهي به دقت به همه زل مي زد . او مأمور ضد تروريست بود . احتمالاً چون سن و سال بالايي دارم برحسب تصادف ، و بدون كوچكترين ظن و گمانِ بد ، فقط دارد به من زل مي زند، همين . به پشتيِ صندلي تكيه مي دهم و چشمانم را مي بندم . »
ماشاروس :
«
نسكافه ي دوم را كه به دستم مي دهد مي گويد : ‹ شما را قبلاً جايي ديده ام؟ ›به او لبخند مي زنم و سرم را طوري تكان مي دهم كه يعني نمي دانم . در همين حين ، به طور مخفيانه ، به پهلوي الف . الف مي زنم تا او هم به حرفهايش دقت كند . دوباره مي گويد : ‹ احتمالاً هميشه درحال سفر هستيد ، درسته ؟ › نگاهش مي كنم و دوباره لبخند مي زنم . چشمان ملايم اش را با خودش مي برد و من به الف . الف مي گويم : ‹ چشم هاش شبيه چشم هاي تو ست › او دهانش را به گوشم مي چسباند و مي گويد : ‹ قبلاً آن چشم ها را جايي ديده اي ؟ › هردو مي خنديم . »
كاپو :
New york tims / 19 feb . 1998
Last night following a report from one of New york citizens to FBI about their strange nei ghbor , that was a 70 years old man , police entered his aportment and detected a dead body in his freezer . The dead body belergs to his twin sister that has died year ago . The old man has hidden her to reciere her retirement rights every month .
درِ بزرگ آهني با نرمي لولايي كه چرب و چيليه ، تا نيمه بالا كشيده ميشه و نور تو مي زنه . وقتي كه تاريكي عقب ميره يه چيزايي پيدا ميشه ؛ همون چيزايي كه قبلاً ديده بودم . نيم تنه هاي تاريك همون آدمها ، توي ضد نور ، تموم دهانه ي در رو ُپر مي كنه . اونا كله هاشونو ميارن تو ؛ چندتا كله ي گرد كه چشم و دماغ و دهان نداشتن . به خودم فحش مي دم كه واسه چي با صداي بلند بلغور كردم . اونا به همه جاي نيمه تاريك نيگا مي كنن به جز به من . »
2
الف . الف :
«
درست سر ساعت 5 بعد از ظهرخودم را به در آسانسور رساندم . نفس راحتي كشيدم و به خودم گفتم كه ويراستار عزيز من حالا موهاش را مرتب كرده و روژ لب صورتي روي لب هاش ماليده و فر مژه زده و بلوز صورتي ساده اش را روي دامن كلوشِ بالا تنگ اش انداخته و همان دمپايي زيباي روي فرش ، كه روي هر كدام يك چشم برجسته ي متحرك كار گذاشته اند ، به پا دارد و هي به ساعت مچيِ نقره اي اش نگاه مي كند و توي دلش به من بد و بيراه مي گويد . دستنوشته هايم را توي كيف چرمي گذاشته ام و همه اش فكر مي كنم كه او براي خواندن رمانم بي طاقت است . آيا هردوي ما مي توانيم تا بعدازظهر ، قسمت هايي از آن رمان را بخوانيم ؟ به خودم مي گويم آن انگشتهاي لعنتي چسبناك ، بعد از آن خوابِ كشدارِ فلاكت بار، انگار به بدنم چسبيده . دوباره براي ماشاروس از آن خواب و انگشتان چسبناك حرف مي زنم . درِ آسانسور را كه باز مي كنم يكي شبيه من روبرويم قد مي كشد ، با همان سبيل پهن و عينك قطور . مي خندم و از توي آيينه موهايم را به عقب مي زنم . انگار آيينه عقب مي رود ، آيينه ؟! »
ميم . لام . ه :
« بهش مي گويم : برو آنجا بنشين ، روي آن كاناپه . آهان ، خوب است . هروقت گفتم مي تواني ورجه ورجه كني . اينجوري هم به من زل نزن . اگر حوصله كردم برايت قصه مي خوانم و اگر هم نشد تو حق نداري تمركز مرا به هم بزني ، باشد ؟ آفرين كوچولوي از خود راضي . همان جور لم مي دهد و نگاهم مي كند . به خودم مي گويم دلخور شده است : خوب ، برايت همان فيلمي را نشان مي دهم كه دوست داري ، ولي قول بده كه بدون هيچ حركتي فقط نگاه كني . باشد؟ آفرين كوچولوي از خود راضي .
به فيلم توجه نمي كند . حتماً اين فيلمِ بيش از اندازه تكراري عصباني اش كرده است . برحسب عادت شبانه ، براي آرام كردن يا شايد ترساندنش قسمتي از رمان مرشد و مارگريتا
(3) را ، با صداي بلند برايش مي خوانم تا مثل هميشه با يكي از قهرمان هاش همذات پنداري كند .»
ماشاروس :
« از بالا او را مي بينم . معلوم است ريشش را زده است . شق و رق راه مي رود .از طريق سنگفرش مارپيچي ، مستقيماً به طرف درِ مجتمع مي آيد . به زير بالكن كه فرو مي رود ناپديد مي شود . مي بايست از سرسرايي كه سنگِ مشكيِ آن واكس خورده و برق مي زند بگذرد . وقتي كه از آنجا گذشت ، بايد دستگيره ي آلومينيوميِ در آسانسور را بچسبد و خودش را بياندازد توي آن اتاقك ترسناك . خوب ، حالا ، درست همين حالا ، انگشت كشيده اش را روي دكمه طبقه ي «10» مي گذارد و فشار مي دهد و درِ فلزي سنگين بسته خواهد شد . مي دانم كه صداي چرخدنده ها آزارش مي دهد ، چون عصبي است . بعد ، آن اتاقك فلزيِ نارنجي به آرامي او را بالا مي كشد .
در اينجا همه چيز مرتب است : يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ، و حالا بايد زنگ درِ آپارتمانم را به صدا در آورد .»
الف الف :
«
يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش… اوه ، نه .
بله واقعاً آينه عقب نشست و مثل دو لنگه ي در باز شد .( در يادداشتهاي اوليه ام عين همين جمله را نوشته ام كه ‘‘ آينه عقب نشست و مثل دو لنگه ي در باز شد . ’’ همانقدر مي توانم بياد بياورم كه انگار انگشتهايي چسبناك يقه ام را گرفت و مرا قاپيد ؛ درست وقتي كه آسانسور با سروصداي فراوان در طبقه پنجم متوقف شد . ناخواسته توي راهروي تاريك آپارتماني مي افتم و يك هو دري پشت سرم بسته مي شود . بعد ، او را مقابل خودم مي بينم ( اجازه مي خواهم فعلاً او خطابش كنم ، در يادداشتهايم نيز همين احساس محافظه كاري را به جا آورده ام .) او از من بلندبالاتر است : پير مردي با استخوان بندي قوي و با بوي يك عطر قديمي . به خودم مي گفتم خدايا قبلاً اين غولِ بدتركيب را كجا ديده ام؟ او همانطور كه يقه ام را گرفته است ، كشان كشان مرا روي مبلِ پت و پهني مي اندازد كه نرم و لذت بخش است ( تصور مي كنم كه اين اولين اتفاقي بود كه با چنين سنگدلي اي رخ داد ) آن مبل ، درست مثل تكه اي ابر، مرا به درون خود كشيد . چيزي نگذشت كه گربه ي پشمالويي پريد روي شانه ام و صورتم را ليس زد . او را به گوشه اي انداختم . پيرمرد آمد بالاي سرم و همانموقع در تاريك روشن خانه ، به وضوح ، صورتش را ديدم . به خودم گفتم او چارلز بوكوفسكي (4) است ! چه شباهتي ! صورت سوراخ سوراخ ، چانه ي كشيده و چين و چروك هايي كه به طور وحشيانه اي پهناي صورتش را خط خطي كرده است . ( و از اين پس در يادداشتهايم او را ، بدون واهمه ، بوكوفسكي مي نامم ) »
ميم . لام . ه :
«
صداي چرخ دنده هاي آسانسوري ، كه پشت ديوارِ آپارتمان من چسبيده ، اتاق پذيرايي را به لرزه درآورد . آن روز لرزش ها به گونه اي توي اسكلت فلزي ساختمان چرخيد كه به خودم گفتم احتمالاً چرخ دنده ها دارند درهم مي شكنند . بله ، همينطور بود صداي درهم شكستن چرخ دنده ها آنقدر فجيع و دردناك توي فضا تركيد ، كه خودم را بي محابا انداختم توي راهروي جلوي در آپارتمانم . در اين حين درِ آسانسور باز شد و مردي سراسيمه از درون آن بيرون پريد و مرا به گوشه اي هل داد و مستقيماً خودش را انداخت توي راهروي آپارتمانم . به دنبالش دويدم ولي او روي مبل راحتي افتاد و با چشمان عجيب اش نگاهم كرد . بعد گربه ام را بغل كرد . »
ماشاروس :
« حس كردم كه پيكره ي آپارتمان دارد مي لرزد . به خودم گفتم صداي چيست ؟ درِ ورودي را باز كردم و توي راهرو سرك كشيدم . كسي كه نفس زنان خودش را به طبقه دهم رسانده بود گفت كه مي گويند چرخ دنده هاي آسانسور توي طبقه پنجم شكسته اما به كسي آسيبي نرسيده است . سراسيمه از راه پله به طبقه ي پنجم رفتم . درِ آسانسور ،كه اتاقك آن يك وري شده بود ، باز بود و هيچكس در آن ديده نمي شد . به خودم گفتم احتمالاً او از آسانسور استفاده نكرده و دارد از طريق راه پله خودش را به طبقه دهم مي رساند . اين فكر هم اشتباه بود ( زيرا من كسي را در راه پله نديده بودم ).داشتم كلافه مي شدم»
كاپو :
« بعد از اون كه يه صداي گنده بلند شد ، ارباب رفت و از تو چشميِ درِ ورودي توي راهرو رو نيگا كرد . من دهنم رو كشيدم پشت پاشنه ي پاهاش . او منو از خودش دور كرد . دستاشو به هم ماليد و مث خلاف كار ها خنديد . پيش خودم گفتم حتماً دوباره تو چرخ دنده ها دست ُبرده و اونا رو از ريخت انداخته . بعد يه هو خرِ يه نفر رو چسبيد و اونو كشوند تو آپارتمان ؛ مردي كه سبيل پهني داشت و عينك قطورش رو دماغش يك وري شده بود . بعدش اونو پرت كرد رو مبل راحتي ؛ مث اون وقتايي كه كُتشو بي هوا يه گوشه اي ميندازه . من از ترس پريدم لبه ي شومينه و خودمو جمع و جور كردم . ارباب درِ آپارتمان رو بست و كليدشو چپوند تو رب دوشامبرش . مردي كه يله شده بود يه كيف چرمي روي زانوهاش نهاده بود و هاج و واج به ما نيگا مي كرد . من پريدم تا ازش دلجويي كنم . دهنم رو رسوندم به صورتش و بازبون درازم صورتشو ليس زدم . يه جوري با نفرت صورتشو عقب كشيد كه فهميدم از اين كارم بدش اومده . بعد با دستش منو هل داد يه طرف ،كه خيلي بهم برخورد.»
ماشاروس :
« دوباره توي راهرو سرك كشيدم . هركس كه از پله ي اضطراري بالا مي آمد او نبود . نگران شدم . تصميم گرفتم كه به تمام طبقه ها سر بزنم . اين كار را با سرعت انجام دادم اما هيچ اثري از او ديده نمي شد . به خودم گفتم اگر تا نيم ساعت ديگر پيداش نشد به كلانتري محل اطلاع مي دهم . بعد دوباره به خودم گفتم چه تصميم عبث و بيهوده اي . بايد اول به دوستانش زنگ بزنم . آخر مگر مي شود غيبت يك نويسنده را به پليس اطلاع داد ! »
الف . الف :
« رفت و در آپارتمانش را قفل كرد . اين كار را مخفيانه انجام داد اما من صداي دسته كليدش را شنيدم . گربه ي او چشمان هوشياري داشت ،گرچه زبان سرخِ نمناكش چندش آور بود . حالا ديگر مطمئن بودم كه او شبيه چارلز بوكوفسكي است ، با اين تفاوت كه دهانش بوي الكل نمي داد . از سقف چند تكه استخوان آويزان كرده بود كه به شكلي زيبا و در خور ستايش تزئين شده بود . توي قاب بزرگي هم كه به ديوار روبرو كوبيده بود چند قطعه استخوان صيقل داده شده ديده مي شد . چه بخندد و چه نخندد ، روي لبش لبخندِ محوِ موذيانه اي چسبيده كه در تمام آن مدت همانجور ديده مي شد . گوشه چپ سالن يك فريزر صندوقي گنده هم گذاشته بود كه به نحو عجيبي تو چشم مي زد . او رفت پشت پارتيشن زيبايي كه از چوب سفيد روسي ساخته شده بود ؛ و ناگهان يك قطعه موسيقي از در و ديوار سالن بيرون زد . بوكوفسكي يكبار ديگر ديده شد و به انتهاي سالن رفت ، همانجايي كه پرده اي كتاني سرتاسر آن را گرفته بود . پشت پرده ناپديد شد . بعد از آن پرده خود به خود به كناري رفت . با ديدن جنگلي از استخوان ، يكه خوردم . او كه تعجب مرا ديد گفت كه يك كلكسيونر معروف استخوان است و قبلاً توي نيويورك زندگي مي كرده . بعد گرين كارت اش را بهم نشان داد . گربه اش جلوي من نشست ؛ نگاهم را از او دزديدم و به گوشه ي ديگرِ سالن خيره شدم . در اين لحظه يك هو صدايي شنيدم :
ـ « چرا مي گويي من زبانِ سرخِ نمناكِ چندش آوري دارم؟»
حيرت زده به دنبال صاحب صدا گشتم . »
ميم . لام . ه :
« با ديدنش وحشت زده شدم ، شبيه فلسطيني ها بود ؛ از آنهايي كه براي جورج حبش مي جنگند . او به من و گربه ام با تهديد نگاه مي كرد . حسابي ترسيده بودم . بلند شد و با كمال وقاحت درِ آپارتمان را از تو قفل كرد و كليدش را توي جيبش گذاشت . بعد به استخوان هايي كه توي قاب بود نظر انداخت و تأكيد كرد كه در اين هنگام ميل دارد تا قطعه اي موسيقي بشنود . و من سنفوني شماره دوی گوستاو مالر را برايش پخش كردم . بعد به پرده ي كتانيِ ته سالن خيره شد و به من دستور داد تا درباره آن پرده توضيح بدهم . من هم رفتم و پرده را كنار زدم ، و او با ديدن آن همه استخوان ذوق زده شد . به ميان استخوان ها رفت و گفت : ‹براي اولين بار است كه يك كلكسيون استخوان را مي بينم .› لفظ قلم حرف مي زد و گاهي شق و رق راه مي رفت . با تمام اين حرف ها چشمان ملايمي داشت . به او گفتم كه اين استخوان ها ابزار كار من اند . بعد برايش توضيح دادم كه از دوازده سالگي توي نيويورك زندگي كرده ام و همانجا بود كه توي شركت ‹ مسطح كردن قبرستان هاي قديمي › حرفه ي جمع آوري استخوان را به عهده گرفتم و يك مدت هم توي انجمن ‹صندوق كمك به كفن و دفن خانواده هاي مهاجر › كار مي كردم . او همانجور كه به حرفهايم گوش مي داد ، قدم مي زد و مرا مي ترساند . »
ماشاروس :
« تمام دوستانش از او بي خبراند . او را دزديده اند ؟! نه ، او را كشته اند ؟! نه ، آه نمي دانم ، فقط مي دانم كه گم شده است . »
كاپو :
« حسابي ترسيده بود . كيف چرميش رو گرفته بود تو بغل و با وحشت به ارباب نيگا مي كرد . ارباب در آپارتمان رو قفل كرد و كليدشو چپوند تو جيبش . بعد رفت و صفحه ي موسيقي دلخواهش رو گذاشت . ارباب هيكل گنده اي داره ؛ پاهای بلند و دستای كَت و كُلفت. انگشتاش هم هميشه ي خدا چسبناكه. ارباب سبيل و عينك نداره ولي اون داشت ، خيلي هم بهش ميومد . هي مي خواستم سبيلم رو بمالم به قوزك پاش يا بپرم رو زانوهاش ، ولي اون با نگاش منو از خودش دور مي كرد . ارباب پرده ي كتوني رو كه عقب زد ، يارو با ديدن اون همه استخوون جا خورد .ارباب مخصوصاً اين كار رو كرد تا حسابي اونو بترسونه ( اين شگرد كارش بود ) . بهش گفت من يه كلكسيونرم . و او هاج و واج نيگاش كرد . بعد بهش گفت كه گرين كارت داره . گرين كارتشو نشونش داد . ارباب يه چيزاي ديگه اي هم گفت مثلاً اينكه تو يه شركت مخصوص حمل و نقل اموات كار مي كرده ، بعد شغلشو متنوع تر مي كنه و ميره تو خط جمع آوري استخوون هاي پنجاه ساله تا صد ساله .پيش خودمون باشه ، اون استاد نبش قبر مشاهير و آدماي كله گنده بود و با يه چشم بهم زدن به استخوناشون دستبرد مي زد ! يه مدت هم رفته بود تو يه آژانس مربوط به آدماي مخفي و دوره ي كارآگاه خصوصي رو گذرونده بود ( اينو تا حالا به هيشكي نگفته و نميگه ) . بعدش كه خسته شده بود رفت تو كار بازيگري . چون خيلي جسد تو عمرش ديده بود ، تو هر نمايشي نقش روح يا ُمرده هاي ترسناك رو بازي مي كرد . اما هيشوقت از مجموعه ي استخوناش دل نكند . »
ماشاروس :
« زنگ زدم به روزنامه ي سپيده دم تا الف . ميم . عين را پيدا كنم . او مدير داخلي بود و من يك زماني آنجا ويراستار بودم . گوشي را به دستش دادند . گفتم من ماشاروس هستم . ابتدا با لحن خشك و جدي گفت : ‹ بله › . به خودم گفتم حتماً كسي دارد به صدايمان گوش مي دهد . بي پروا گفتم الف . الف مفقود شده . بعد بهش گفتم مقصر من هستم چون ازش خواستم بيايد و آخرين رماني را كه نوشته بود با هم بخوانيم تا ويراستاريش كنم ( به خودم گفتم چرا اينجوري حرف مي زنم مثل عقب افتاده ها ) . الف . ميم . عين هم بعد از آنكه به دقت به حرف هام گوش داد گفت : ‹ چرا اين ريختي حرف مي زني ! خب ، آروم باش . حالا ب