از گرداننده‌ء دوات به خواننده
رضا قاسمی
درباره ی دو متن بازيافته
1348 تا 1352 دوره ی نقد نويسی من است. خيلی کم می نويسم(فقط در باره ی کارهائی که دوستشان دارم) و البته در چند جای محدود: ابتدا در روزنامه ی اطلاعات(در دوره ای که مجابی مسئول صفحه ی هنری آن است)، بعد در مجله ی تماشا، و در ايام جشن هنر هم در بولتن های روزانه ی اين فستيوال. بجز «معلم من پای من» و احتمالاْ يکی دو نقد ديگر اغلب با اسم مستعار می نويسم(آخر جوانی هستم خجالتی و بشدت از افتادن اسمم سر زبان ها وحشت دارم). از اين دوره هيچ نوشته ای توی بساطم نيست(اگر هم چيزی بوده همراه بعضی دستنوشته های ديگر مانده است در ايران و آنقدر از خانه ی اين خواهر به خانه ی آن برادر جابجا شده که ديگر نمی دانم اثری از آنها باقی هست يا نه). اما خوب می دانم که اين دو نقدی که بر دو کار پيتر هاندکه نوشته ام(« معلم من پای من» و « يک قطعه برای گفتن») جزء بهترين کارهای دوره ی نقد نويسی من اند؛ بيشتر از اين جهت که، به لحاظ شيوه، سخت شخصی اند وکوشيده ام نقد هر کار را در حال و هوای همان کار بنويسم. ديروز که با آربی(اوانسيان) قرار داشتم فتوکپی اين دو نقد را گذاشت کف دستم. شادی من فقط شادی بازيافتن بخشی از گذشته نبود. اين دو متن می توانست به من نشان بدهد که وقتی 23 ساله بودم، نثرم در چه مرحله ای بود؛ نگاهم به جهان چطور؟ از نقد و از تآتر چه می فهميدم؟
برای ديگران هم شايد اين دو متن از اين نظر جالب باشند که نشان می دهند 31 سال پيش وضع نقد چه بوده و در کجا بوده. با اين تذکر که اين دو متن نه تنها جريان مسلط نقد در فضای سياست زده ی آن دوره را نشان نمی دهند بلکه نويسنده ی اين دو متن که من باشم بخاطر نوشتن درباره ی پيتر هاندکه يک صفحه ی تمام در مجله ی روشنفکری آن زمان(فردوسی) فحش نوش جان کرده. بخشی از يکی از فحش ها که چند سطری طول می کشيد هنوز يادم هست(اسم شخص فحاش را نمی برم مبادا شرمنده اش کنم. آخر، حالا آدم معقولی شده): اين جوجه روشنفکر شهرستانی تازه به تهران آمده ی تخم دو زرده کرده ی تازه بدوران رسيده ی...

پاسخی به چند پرسش
چندی پيش، نويسنده ی وبلاگ دستنوشته های يک ديوانه يادداشتی نوشت بر همنوايی شبانه ارکستر چوب ها. بعد طی نامه ای از من خواست که اين نوشته را بخوانم و به چند پرسش ايشان پاسخ بدهم. اگر برايتان جالب است پاسخ من به آن پرسش ها را می توانيد در اينجا بخوانيد. يا در همينجا:

آقای رضا قاسمی لطف کردند و با درخواست من مطلب روز ۲۸ تيرماه را مطالعه کردند و پاسخی برايم فرستادند. نامه ايشان را عينا اينجا می آورم:

«حسام عزيز

دقت خيلی خوبی کرده ايد در کار. و اما جواب شما:

۱) شباهت با راوی بوف کور درست نيست. چون آن يک برای سايه اش می نويسد و با او در صلح و صفاست و اصلا به او پناه آورده، در حاليکه راوی من تمام مدت با سايه اش در جنگ است و اصلا بدبختی خودش را در اين ميبيند که اين سايه جای او را غصب کرده. اگر هم نفس استفاده از سايه را دليل شباهت ميدانيد،آن وقت بايد در تاريخ ادبيات عقب عقب برويد تا برسيد به موارد متعدد استفاده از سايه. مثلاْ در کارهای موپاسان، هوفمان و بعد هم «هزار و يک شب» که البته منبع الهام من همين هزار و يک شب بوده. بايد اضافه کنم که بعضی چيزها مثل سايه، همزاد، آينه، و ... تم های ادبی اند و ارث پدری کسی نيست. هر نويسنده ای می تواند به شيوه ی ابداعی خودش از اين تم های ادبی استفاده کند.

۲) در مورد «خودويرانگری» درست فهميده ايد. بدبختانه اين يکی از ويژگی های من است.

۳) تاثير گذار بودن يک مطلب، يک رمان يا حتی يک آدم هميشه به عوامل متعددی بستگی دارد. تعليق فقط مختص سريال نيست. کارهای شکسپير پر از تعليق است؛ همينطور ايبسن(من از اين دو بسيار آموخته ام). اگر تعليق به تنهايی ميتوانست تاثير گذار باشد پس هر سريالی ميتوانست يک اثر هنری بزرگ باشد که چنين نيست. اگر آن درهم ريختگی زمانی توجه شما را جلب کرده بيخود نيست. چون نويسنده درهم ريختگی ذهن راوی را تبديل به ساختار رمان کرده. يعنی اين ساختار ظاهراْ به هم ريخته اينجا فونکسيون(کارکرد) پيدا کرده به همين دليل تاثير گذار شده.

۴) يکی از عوامل مهم تاثير گذاری «زبان» است نه «نثر».بعضی ها ذاتا نويسنده اند، قلم دارند. البته هر کسی ميتواند تکنيک را ياد بگيرد و داستان بنويسد. اما آن کسی کارش تاثيرگذار ميشود که قلمش جادو بکند. اين هم البته آموختنی نيست؛ البته، مثل تکنيک، هر کسی ميتواند با کار و کوشش فارسی نوشتنش را بهبود ببخشد اما جادو کردن آموختنی نيست. خود شما در انتهای مطلبتان به نکته ی مهمی اشاره کرده ايد:« نثری که ريتمش با حوادث داستان تنظيم ميشود».اگر من «نثر» را از «زبان» جدا کردم به اين دليل است که رمان عرصه ی زبان است نه نثر؛ و کار درست با زبان يعنی همين چيزی که شما به آن اشاره کرديد. زبان وسيله بيان چيزی نيست بلکه خود آن چيز است.

۵) شما به دو نکته مهم ديگر هم اشاره کرده ايد:«تامل» و «طنز».خوب فکر نميکنيد آن تاثيرگذاری احتمالاْ محصول ترکيب مناسب همين چيزهاست که به آن اشاره شد: ساختار مناسب، زبان، تامل ، طنز و تعليق؟

البته به همه اين نکات چيز خيلی مهم ديگری را هم بايد اضافه کرد: ترکيب!!!(composition)

اميدوارم جواب سوال شما را داده باشم از بابت توجه تان به اين کتاب هم ممنون.

سربلند باشيد

رضا قاسمی»


Site Feed
! نقل مطالب دوات بدون ذکر منبع ممنوع است